مؤلف مجهول
86
تاريخ سيستان
ياد داشته ، مهلَّب با او هم سخن شد ، چون مرد ظريف بود به دو انس گرفت و با او يك جا همى راند ، چون لشگر از بيابان بيرون آمد بازرگانان هنوز از پس بودند و راه بيمناك نبود ، كفچان [ 1 ] بر دنبال سپاه همىآمدند تا مگر چيزى يابيم [ 2 ] ، آن بازرگانان را اندر يافتند خفته ، برايشان بر زدند و گروهى را بكشتند و ديگران اسير كردند و ببستند و مالهاء بسيار و ستوران بر گرفتند و براندند و آن اسيران را آنجا بگذاشتند ، مهلَّب را عادت آن بود كه بر يكى گوشه فرود آمدى ، زان اندر شب خبر نيافت بامداد برخاست نماز بگزارد و بر نشست و براند و سوى بازرگانان [ 3 ] شد او را ديد و حالى چنان افتاده ، غمگين شد ، ايشان را بگشاد ، پس گفت اگر مرا يارى كنيد چنان كه من گويم من اين مال شما باز ستانم بتوفيق الله تعالى ، همه گفتند ما فرمان تو كنيم و بنده و آزاد كرد تو باشيم ، گفت شما هر كس ازين چوبهاء خيمه بدست گيريد و من از پيش بتاختن بر اثر ايشان بروم ، شما بر اثر همى آئيد چون مرا ببينيد و ايشان تكبير كنيد ، ايشان چنان كردند ، و مهلَّب بتاخت ، از آن كچفان هر چه يك و دو بيافت كه بر اثر همى شدند بكشت ، تا هفت را بكشت ، چون بنزديك ديگران برسيد يك سواره بود و ايشان مردم بسيار بودند ايشان همى راندند و او بر بالاها همى شد و علامتى بر سر نيزه همى كرد ، چون كسى كه ياران را منتظر باشد ، زمانى بود ، آن بازرگانان فرا رسيدند ، تكبير كردند ، كفچان چون چنان ديدند همه بهزيمت رفتند و ستوران و كالاها همچنان بگذاشتند ، مهلَّب آن مال ايشان بدين حال بازستاند و بسيستان آمدند ، آن مهتر بازرگانان پيش عبد الرحمن شد
--> [ 1 ] كفچان - جمع كفچ بضم كاف كه آن را كوچ هم گفتهاند و عرب آن را قفص بضم قاف و سكون فاء و صاد خوانده - كفچان عشيرهاى بودهاند در حدود كرمان و مكران و بلوچستان حاليه ساكن و غالبا كوچ يا كفچ را با بلوچ مترادفا نام مىبرند و نام كفچ زيادتر از بلوچ برده مىشود و كار اين طايفه از اقدم ازمنه راه زنى و سركشى بوده و با پادشاهان بزرگ نبرد كردهاند و طايفه مزبور بعد از عظمت دولت سلطان محمود غزنوى رو بضعف نهاد و بتدريج نام كفچ از ميان رفته تنها نام بلوچ باقى ماند . [ 2 ] اين صنعت التفات در اين كتاب مكرر مىشود كه بجاى اينكه ضمير غايب را هم مغايب بياورد جمع متكلم آورده و در بلعمى و متون پهلوى هم هست . [ 3 ] كذا . . . و ظاهرا « سوى بازرگان شد » يعنى سوى رفيق خود بمناسبت فعل بعد كه مفرد آورده .