مؤلف مجهول

85

تاريخ سيستان

و از سنتهاء عبد الرحمن بود كه فرمود كه راسو و جژ [ 1 ] را نبايد كشت تا مار همى گيرند و ميخورند كه بسيستان مار بسيارست تا شر ايشان دفع باشد . چون امير المؤمنين على بشنيد كه او بيامد و سوى معاويه شد عبد الرحمن جرو الطائي [ 2 ] را بسيستان فرستاد ، چون حرب صفّين آغاز كردند ، عبد الرحمن سمره خطبه كرد عمل سيستانرا و معويه او را بسيستان باز فرستاد ، چون خبر او عبد الرحمن طايى بشنيد ، برفت سوى على شد و عبد الرحمن بن سمره بسيستان آمد اندر سنه ست و ثلثين ، مردمان بفرمان پيش رفتند يك چند بسيستان ببود ، باز بخواش شد و بيابان بگذاشت و بست و رخد [ 3 ] بگشاد ، ز اينجا بكابل شد و كابل بگشاد و بردگان بسيار از آنجا بياورد و بسيار بزرگان بودند ، از جملهء آن بردگان باب بود مولى بن سعد و جد عمرو بن عبيد بن باب و مكحول السّامى الفقيه و سالم بن عجلان الافطن و حميد الطويل و نافع مولى بن عمر ، باز آنجا عبد الرحمن سمره ، مهلَّب بن ابى صفره را بهندوستان فرستاد و سپاه سالارى داد كه تا اينجا بود يك سوار بود و اكنون قصّهء او بگوييم . سبب سالارى يافتن مهلَّب مهلَّب بيست ساله بود و اندر سپاه عبد الرحمن بود اما خويشتن دار و بخرد و مردانهء كارى بود و هميشه از سپاه بر يكسو راندى ، ببيابان كرمان كه همى آمدند گروهى بازرگانان اندر صحبت سپاه عبد الرحمن همى بسيستان آمدند و اندر ميان آن بازرگان مردى كارى بود و دانا و اخبار عرب و عجم و شعر جاهليّت بسيار خوانده و

--> [ 1 ] جژ بضم اول خارپشت را گويند و آن را ژوژ نيز خوانند . راسو ، بموش خرما معروف است . [ 2 ] بلاذرى در فتوح البلدان ، « عبد الرحمن بن جزء الطائى » نويسد ( فتوح بلاذرى ص 403 ) و ابن اثير ( جرو الطائى ) ضبط كرده است . [ 3 ] رخد - عربى آن رخّج بضم راء و فتح و تشديد خاء معجمه و جيم نام ايالت زمين داور است كه امروزه در دست حكومت افغان است . و در فرس قديم ( آراخوزيا ) و در متون پهلوى ( رخوت ) با واو معدوله است ، شهرهاى ايران چاپ بمبى ص 21 گويد « رخوت ، رهّام گودرژان كرد » يعنى شهر رخد را رهام پسر گودرز بساخت .