السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )

208

تفسير الميزان ( فارسي )

و ضمير فاعلى در فعل « قدروها » به همان طايفه ابرار بر مىگردد ، مىخواهد بفهماند ظرفهاى غذا و شراب را خود ابرار بر طبق ميل خود اندازه گيرى مىكنند ، از غذا و شراب هر مقدارى كه بخواهند استفاده كنند ظرف آن غذا و شراب را هم به اندازه همان مقدار طعام و شراب اندازه گيرى مىكنند ، و خلاصه چيزى از غذا و شرابشان در ظرف زياد و كم نمىآيد ، آيه شريفه « لَهُمْ ما يَشاؤُنَ فِيها » « 1 » ، و آيه * ( « يُفَجِّرُونَها تَفْجِيراً » ) * نيز اشاره اى به اين معنا دارد . احتمال هم دارد ضمير به خدمتگزاران طوافگر برگردد ، كه در باره آنان فرموده : * ( « يُطافُ عَلَيْهِمْ » ) * و مراد اين باشد كه خدمتگزاران ظرفهاى غذا و شراب را به آن مقدار غذا و شرابى كه ابرار احتياج دارند اندازه گيرى مىكنند ، در نتيجه چيزى از غذا و شرابشان در ظرفها نمىماند ، و كم هم نمىآيد . * ( « وَيُسْقَوْنَ فِيها كَأْساً كانَ مِزاجُها زَنْجَبِيلًا » ) * بعضى « 2 » از مفسرين گفته‌اند : در عرب مرسوم بوده كه از زنجبيل استفاده عطر و بوى خوش مىكرده‌اند ، و آن را در جام نوشيدنيها مىريختند ، در اين آيه هم به ابرار وعده داده كه زنجبيل بهشتى را كه پاكيزه تر و خوشبوتر است در جام شرابشان مىريزند . * ( « عَيْناً فِيها تُسَمَّى سَلْسَبِيلًا » ) * يعنى « من عين » و يا « أعنى عينا » و يا « أخص عينا » خلاصه منصوب بودن عين يا به خاطر افتادن حرف جر « من » است ، و يا فعلى در تقدير است كه كلمه « عين » را به عنوان مفعول نصب داده ، راغب گفته : كلمه « سلسبيل » به معناى آبى سبك و لذيذ و برنده است « 3 » . * ( « وَيَطُوفُ عَلَيْهِمْ وِلْدانٌ مُخَلَّدُونَ إِذا رَأَيْتَهُمْ حَسِبْتَهُمْ لُؤْلُؤاً مَنْثُوراً » ) * يعنى فرزندانى بهشتى پيرامون ابرار طواف مىكنند ، كه هميشه طراوت و خرمى جوانى و زيبايى منظر را دارند . ولى بعضى « 4 » گفته‌اند : * ( « وِلْدانٌ مُخَلَّدُونَ » ) * به معناى جوانانى است كه گوشواره معروف به « خلدة » را به گوش دارند . و منظور از اينكه فرمود : تو گمان مىكنى كه لؤلؤ منثورند ، اين است كه آن خدمتگزاران آن قدر صفاى لون دارند ، و آن قدر چهره هايشان نورانى است كه نور رويشان به روى يكديگر مىتابد ، تو گويى در مجالسى كه ايشان خدمت مىكنند لؤلؤ نثار

--> ( 1 ) هر چه بخواهند در آنجا براى آنها هست . سوره ق ، آيه 35 . ( 2 ) تفسير قرطبى ، ج 10 ، ص 141 . ( 3 ) مفردات راغب ، ماده « سل » . ( 4 ) روح المعانى ، ج 29 ، ص 161 .