السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )
529
تفسير الميزان ( فارسي )
و اينكه از جمله * ( « وَما أَنَا بِظَلَّامٍ » ) * نفى ظلم كثير استفاده مىشود ، مستلزم آن نيست كه بگوييم ظلم كم مىكند ، چون ظلمى كه تصور كنيم خداى تعالى بكند ، هر قدر هم ناچيز باشد به خاطر زياد بودن افرادش باز ظلمى بسيار مىشود ، و خطاب در آيه هم خطاب به يك نفر نيست ، بلكه خطاب به تمامى انسانهاى مشرك در عصر نزول آيه و در آينده است ، با قرينهايى كه با خود همراه دارند . و معلوم است كه اين گونه افراد بسيار زيادند و خداى سبحان اگر در جزا دادن به ايشان كمترين حد ظلم را به آنها بكند ، باز هم ظلام و بسيار ستمگر خواهد بود « 1 » . . * ( « يَوْمَ نَقُولُ لِجَهَنَّمَ هَلِ امْتَلأْتِ وَتَقُولُ هَلْ مِنْ مَزِيدٍ » ) * خطابى است از خداى تعالى به جهنم ، و پاسخى است كه جهنم به خدا مىدهد . مفسرين در حقيقت اين گفتگو اختلاف كرده ، بعضى « 2 » گفتهاند : هم سؤال و هم جواب زبان حال است . ولى اين حرف ، صحيح نيست ، به دليل اينكه اگر زبان حال بود اختصاص به خداى تعالى نداشت ، و هر كس جهنم را بدان حال مىديد و آن سؤال را مىكرد ، آن جواب را مىفهميد ، پس بطور مسلم در اختصاص يافتن خداى تعالى به اين سؤال نكته اى هست كه توجيه مذكور نمىتواند آن را بيان كند . بعضى « 3 » ديگر گفتهاند : خطاب در حقيقت به خازنان جهنم است ، جواب هم جواب ايشان است ، هر چند كه به ظاهر آن را به جهنم نسبت داده . ولى اين خلاف ظاهر است ، و حمل بر خلاف ظاهر وقتى صحيح است كه قرينه و دليلى در كلام باشد ، و انسان مجبور شود مرتكب آن گردد . بعضى « 4 » هم گفتهاند : خطاب و پاسخش به همان معناى ظاهرى است ، و دليلى هم نداريم كه اين خطاب و جواب را جائز نداند ، چطور ممكن است جائز نباشد با اينكه خداى سبحان در كلام مجيدش از سخن گفتن دستها و پاها و پوست بدنها خبر داده . و اين وجه وجه
--> ( 1 ) ولى به نظر احتمالى مترجم ، معنايى ديگر از اين كلمه كه صيغه مبالغه است منظور بوده ، و آن اين است كه مىخواهد شدت عذاب قيامت را بفهماند ، و بفرمايد عذاب دوزخ عذابى است كه اگر شخصى خالى الذهن ببيند كه خدايى بنده خود را با چنان عذابى شكنجه مىكند ، بدون درنگ حكم مىكند به اينكه خدايى است بسيار ظالم و بيرحم ، و او نمىداند كه اين شكنجه بيرحمانه اصلا از ناحيه خدا نيست بلكه از ناحيه خود بنده است ، خودش درست كرده ، چون عين عمل دنيايى او است كه در اينجا به اين شكل در آمده ( 2 و 3 و 4 ) روح المعانى ، ج 26 ، ص 187 .