السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )
517
تفسير الميزان ( فارسي )
اين معنا در صورتى است كه كلمه « عى » را به معناى عاجز شدن بگيريم ، و اگر به معناى تعب و خستگى بگيريم ، هم چنان كه بعضى آن را ترجيح دادهاند ، معنا چنين مىشود كه : مگر ما از خلقت نخستين خسته شدهايم كه ديگر بار نتوانيم خلقتى جديد كنيم ؟ كه در حقيقت صاحبان اين پندار خداى تعالى را با خود قياس كردهاند ، چون انسان - و همچنين ساير حيوانات - وقتى كارى انجام مىدهد ، و زياد هم انجام مىدهد سرانجام دچار خستگى و كوفتگى بدن مىشود ، و همين كوفتگى نمىگذارد به كار خود ادامه دهد ، و از سر گيرد ، ولى اگر از سر مىگرفت همان كارى را كه از او برمىآمد انجام مىداد ، ليكن اگر از سر نگرفت چون توانايى نداشت و خسته شده بود ، اما چنين نيست كه انجام دادن برايش محال باشد ، نه ، باز هم ممكن است ، چون آنچه مىكند با آنچه كرده مثل همند . و اين معناى بدى نيست ، و ليكن بعضى « 1 » گفتهاند استعمال كلمه « عى » در معناى عجز فصيحتر است . علاوه بر اين ، سوق دادن حجت از طريق عجز محال بودن عمل و نفى آن را هم مىرساند و مطلوب هم همان است . آيه شريفه مىخواهد محال بودن را نفى كند ، به خلاف اينكه حجت را از راه خستگى سوق دهيم ، چون تنها دشوارى عمل را مىرساند نه محال بودنش را . و آنهايى كه منكر معادند نمىخواهند بگويند اين عمل دشوار است ، بلكه مىخواهند بگويند محال است ، و چنين چيزى ممكن نيست . * ( « بَلْ هُمْ فِي لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَدِيدٍ » ) * - كلمه « لبس » به معناى التباس و اشتباه است ، و مراد از خلق جديد ، تبديل نشاه دنيا به نشاه اى ديگر و داراى نظامى ديگر غير از نظام طبيعى است كه در دنيا حاكم است ، براى اينكه در نشاه اخرى - كه همان خلق جديد است - ديگر مرگ و فنايى در كار نيست ، تمامش زندگى و بقاء است . چيزى كه هست اگر انسان اهل سعادت باشد نعمتش خالص ، نعمت است و نقمت و عذابى ندارد . و اگر از اهل شقاوت باشد بهره اش يكسره نقمت و عذاب است و نعمتى ندارد ، بخلاف نشاه اول ، و نظام در خلق اول كه درست بر خلاف آن است ( چون هم نعمتش آميخته با ناگواريها است و هم عذابش آميخته با لذت است ، چيزى كه هست در اول لذت بيشتر از الم ، و در دوم الم بيشتر از لذت است ) . و معناى جمله مورد بحث اين است كه : اگر ما عالم را از آسمان و زمينش گرفته تا همه موجودات در آن را خلق كرديم و به بهترين نظامى تدبيرش نموديم ، با قدرت و علم خود
--> ( 1 ) روح المعانى ، ج 26 ، ص 177 .