السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )

476

تفسير الميزان ( فارسي )

حارث رفتم ، ولى او زكات را به من نداد ، و خواست مرا به قتل برساند . حارث گفت به آن خدايى كه محمد را به حق مبعوث كرده چنين نبوده ، و من اصلا وليد را نديده‌ام ، و وليد نزد من نيامده . و بعد از آنكه حارث به حضور رسول خدا ( ص ) رسيد ( حضرت ) پرسيد : آيا زكات را ضبط كردى و خواستى فرستاده مرا به قتل برسانى ؟ عرضه داشت : نه به آن خدايى كه تو را به حق مبعوث فرموده من اصلا وليد را نديدم و او هم مرا نديده و من نيامدم مگر بعد از آنكه ديدم در تاريخى كه معين فرمودى كسى را نفرستادى . ترسيدم خدا و رسول بر من خشم گرفته باشد ، لذا آمده‌ام كه علت تاخير را بپرسم . در اينجا بود كه آيه * ( « يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا ) * . . . * ( حَكِيمٌ » ) * نازل شد « 1 » . مؤلف : نزول آيه مذكور در داستان وليد بن عقبه در روايات وارده از طرق اهل سنت مستفيض است ، و همچنين روايات وارده از طرق شيعه . ابن عبد البر در كتاب استيعاب مىگويد : در بين اهل علم آنهايى كه داناى به تاويل قرآن هستند تا آنجا كه من خبر دارم هيچ اختلافى نيست در اينكه آيه * ( « إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا » ) * در باره وليد بن عقبه نازل شده است « 2 » . و در كتاب محاسن به سند خود از زياد حذاء از امام ابى جعفر ( ع ) روايت كرده كه در ضمن حديثى به او فرمود : اى زياد واى بر تو مگر دين به غير از محبت ، چيز ديگرى است ؟ مگر كلام خدا را نمىبينى كه مىفرمايد : « إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّه فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللَّه وَيَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ - اگر دوستدار خدا هستيد مرا پيروى كنيد تا خدا هم شما را دوست بدارد و گناهان شما را برايتان بيامرزد » و مگر خطاب او را به رسول گرامىاش محمد ( ص ) نمىبينيد كه مىفرمايد : « * ( حَبَّبَ إِلَيْكُمُ الإِيمانَ وَزَيَّنَه فِي قُلُوبِكُمْ ) * - ايمان را محبوب شما كرد و در دلهايتان زينت داد » ، و نيز مىفرمايد : « يُحِبُّونَ مَنْ هاجَرَ إِلَيْهِمْ - مسلمانان هر كسى را كه به سوى ايشان هجرت كند دوست مىدارند » و فرمود : حب همان دين است ، و دين همان حب است « 3 » . مؤلف : در كافى هم به سند خود از فضيل بن يسار از امام صادق ( ع ) حديثى روايت كرده كه در معناى همين حديث است . و عبارت آن حديث اين است كه : مگر

--> ( 1 ) الدر المنثور ، ج 6 ، ص 87 . ( 2 ) الاصابة ، حرف « واو » به نقل از ابن عبد البر . ( 3 ) محاسن برقى ، ص 262 ، ح 327 .