السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )

373

تفسير الميزان ( فارسي )

* ( « فَلا تَهِنُوا وَتَدْعُوا إِلَى السَّلْمِ وَأَنْتُمُ الأَعْلَوْنَ وَاللَّه مَعَكُمْ وَلَنْ يَتِرَكُمْ أَعْمالَكُمْ » ) * اين آيه تفريع بر ما قبل است . و جمله * ( « فَلا تَهِنُوا » ) * به اين معنا است كه سستى و ضعف به خرج ندهيد . و جمله « * ( وَتَدْعُوا إِلَى السَّلْمِ ) * » عطف است بر « تهنوا » كه چون در زمينه نهى واقع شده ، معناى « لا تدعوا الى السلم » را مىدهد . و كلمه « سلم » - به فتحه سين - به معناى صلح است . و جمله * ( « وَأَنْتُمُ الأَعْلَوْنَ » ) * جمله اى است حاليه . مىفرمايد : تن به صلح ندهيد ، در حالى كه شما غالب هستيد . و مراد از « علو » همان غلبه است . و اين خود استفاده اى است معروف . و جمله * ( « وَاللَّه مَعَكُمْ » ) * عطف است بر جمله * ( « وَأَنْتُمُ الأَعْلَوْنَ » ) * كه سبب علو و غلبه مؤمنين را بيان و تعليل مىكند . پس مراد از معيت ( همراهى ) خداى تعالى با مؤمنين ، معيت نصرت است ، نه معيت قيوميت كه آيه « وَهُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ » « 1 » بدان اشاره كرده است . * ( « وَلَنْ يَتِرَكُمْ أَعْمالَكُمْ » ) * - در مجمع البيان مىگويد ماده « وتر » به معناى ناقص كردن چيزى است ، و در حديث هم آمده كه رسول خدا ( ص ) فرمود : « كسى كه نماز عصرش فوت شود ، مثل اين مىماند كه اهل و مال خود را وتر ( ناقص ) كرده باشد » « 2 » . و معناى اصلى اين كلمه قطع است و از مشتقات آن يكى « تره » است كه به معناى قطع به وسيله كشتن است ، و يكى هم « وتر » است . و وتر به كسى و چيزى مىگويند كه با جدايى از ديگران منقطع شده باشد « 3 » . پس معنايش اين مىشود كه : خداوند اعمال شما را ناقص نمىكند ، يعنى اجرش را تمام و كمال به شما مىدهد . بعضى « 4 » هم گفته‌اند : معنايش اين است كه : خدا اعمال شما را ضايع نمىكند . و بعضى « 5 » گفته‌اند : خدا به شما ظلم نمىكند . ولى همه اين معانى نزديك بهماند . و معناى آيه اين است كه : وقتى راه اطاعت نكردن خدا و رسول او و ابطال اعمال شما چنين راهى است ، و كار شما را به محروميت ابدى از آمرزش خدا مىكشاند ، پس زنهار كه در امر قتال سستى و فتور مكنيد ، و هرگز مشركين را به صلح و متاركه جنگ دعوت مكنيد در حالى كه شما غالبيد و خدا ناصر شما عليه ايشان است ، و چيزى از اجر شما را كم نمىكند ،

--> ( 1 ) سوره حديد ، آيه 4 . ( 2 ) جوامع الجامع ، ص 451 . ( 3 ) مجمع البيان ، ج 9 ، ص 106 . ( 4 و 5 ) روح المعانى ، ج 26 ، ص 80 .