السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )

507

تفسير الميزان ( فارسي )

چون وقتى بنا شد غير از راه خدا راهى نباشد و آن يك راه هم از دستشان برود ، ديگر راهى ندارند ، در نتيجه اهتداء نخواهند داشت ، ( دقت فرماييد ) . « * ( أَلَّا يَسْجُدُوا لِلَّه الَّذِي يُخْرِجُ الْخَبْءَ فِي السَّماواتِ وَالأَرْضِ وَيَعْلَمُ ما تُخْفُونَ وَما تُعْلِنُونَ ) * » قرائتى كه فعلا داير و معمول است همين است كه آورديم كه كلمه « الا » با تشديد لام خوانده مىشود و مركب است از دو كلمه « ان » و « لا » و اين آيه عطف بيان است براى كلمه « اعمالهم » و مىفهماند آن اعمالى كه شيطان از ايشان زينت داد ، اين بود كه براى خدا سجده نكنند . بعضى « 1 » از مفسرين گفته‌اند : لامى بر سر « الا » بوده و حذف شده است و اصل آن « لئلا » بوده و معناى آيه اين است كه : شيطان ضلالت ايشان را زينت داد تا براى خدا سجده نكنند . كلمه « خبء » به طورى كه در مجمع البيان گفته : به معناى اسم مفعول يعنى « مخبوء » است ، و مخبوء به معناى هر چيزى است كه در احاطه غير خود ، قرار گيرد ، بطورى كه ديگر نشود ادراكش كرد و اين كلمه مصدر است كه كار صفت را انجام داده ، در ماضى ثلاثى آن مىگويى « خباته » و در متكلم وحده مضارع مىگويى « اخبئه » و آنچه خداى تعالى از عالم عدم به عالم وجود مىآورد همين وضع را دارد « 2 » . پس ، عبارت * ( « يُخْرِجُ الْخَبْءَ فِي السَّماواتِ وَالأَرْضِ » ) * ، استعاره است ، گويا موجودات در پس پرده عدم و زير طبقات نيستى قرار داشتند و خدا آنها را يكى پس از ديگرى از آنجا به عالم وجود درآورد . بنا بر اين ، اين نامگذارى - كه ايجاد و بيرون كردن از عدم را خبء ناميد - قريب به نامگذارى ديگرى است و آن كلمه « فطر » است ، كه در بسيارى از آيات ، خلقت را فطر ، و خالق را فاطر ناميده است ، و « فطر » به معناى پاره كردن است ، گويا خداى تعالى عدم را پاره مىكند و موجودات را از شكم آن بيرون مىآورد . گفتيم كه استعمال كلمه « خبء » استعاره است ، ليكن ممكن است بگوييم : اين استعمال حقيقى و بدون استعاره است ، چيزى كه هست احتياج به بيانى دارد كه اينجا محل آن بيان نيست . بعضى « 3 » هم گفته‌اند : مراد از « خبء » غيب است و مراد از اخراج خبء ، علم

--> ( 1 ) كشاف ، ج 3 ، ص 361 . ( 2 و 3 ) مجمع البيان ، ج 7 ، ص 219 .