السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )

141

تفسير الميزان ( فارسي )

شد ، و ديگر قطره اى اشك نيامد ، من به پدرم گفتم پاسخ رسول خدا ( ص ) را بده گفت : به خدا سوگند نمىدانم چه بگويم به مادرم گفتم : جواب رسول خدا ( ص ) را بده گفت : به خدا سوگند نمىفهمم چه بگويم . و خودم در حالى كه دخترى نورس بودم و قرآن زياد نمىدانستم ، گفتم : من به خدا سوگند مىدانستم كه شما اين جريان را شنيده‌ايد ، و در دلهايتان جاى گرفته ، و آن را پذيرفته‌ايد ، لذا اگر بگويم من برى و بى گناهم ، و خدا مىداند كه برى از چنين تهمتى هستم ، تصديقم نمىكنيد ، و اگر اعتراف كنم ، به كارى اعتراف كرده‌ام كه به خدا سوگند نكرده‌ام ، ولى شما تصديقم نمىكنيد . و به خدا سوگند مثالى براى خودم و شما سراغ ندارم الا كلام پدر يوسف ( ع ) كه گفت : « فَصَبْرٌ جَمِيلٌ وَاللَّه الْمُسْتَعانُ عَلى ما تَصِفُونَ » آن گاه روى گردانيده در بسترم خوابيدم ، در حالى كه از خود خاطر جمع بودم ، و مىدانستم كه خدا مرا تبرئه مىكند ، ولى احتمال نمىدادم كه درباره من وحيى بفرستد ، كه تا قيامت بخوانند ، چون خود را حقيرتر از آن مىدانستم كه خدا درباره‌ام آيه اى از قرآن بفرستد كه تلاوت شود ، بلكه اميدوار بودم رسول خدا ( ص ) رؤيايى ببيند ، و به اين وسيله تبرئه شوم . سپس مىگويد : به خدا سوگند رسول خدا ( ص ) تصميم به برخاستن نگرفته بود ، واحدى از حضار هم از جاى خود برنخاسته بودند كه وحى بر او نازل شد ، و همان حالت بيهوشى كه همواره در هنگام وحى به او دست مىداد دست داد و از شدت امر عرقى مانند دانه هاى مرواريد از او سرازير شد ، با اينكه آن روز روز سردى بود . همين كه حالت وحى تمام شد به خود آمد ، در حالى كه مىخنديد و اولين كلمه اى كه گفت اين بود كه : اى عايشه بشارت باد تو را كه خداوند تو را تبرئه كرد . مادرم گفت : برخيز و بنشين . گفتم به خدا بر نمىخيزم و جز خدا كسى را سپاس نمىگويم ، آن گاه آيه * ( « إِنَّ الَّذِينَ جاؤُ بِالإِفْكِ عُصْبَةٌ مِنْكُمْ » ) * و ده آيه بعد از آن را نازل فرمود . و بعد از آنكه خداوند اين آيات را در براءتم نازل فرمود ، ابو بكر كه همواره به مسطح بن اثاثه به خاطر فقر و خويشاونديش كمك مىكرد ، گفت : به خدا سوگند ديگر من به مسطح هيچ كمكى نمىكنم ، زيرا درباره دخترم عايشه چنين بلوايى به راه انداخت ، خداى تعالى در رد او اين آيه را فرستاد : * ( « وَلا يَأْتَلِ أُولُوا الْفَضْلِ مِنْكُمْ وَالسَّعَةِ أَنْ يُؤْتُوا أُولِي الْقُرْبى وَالْمَساكِينَ ) * . . . * ( رَحِيمٌ » ) * پس ابو بكر گفت : به خدا سوگند من دوست دارم كه خدا مرا بيامرزد ، پس رفتار خود را درباره مسطح دوباره از سر گرفت ، و به او انفاق كرد و گفت : به خدا تا ابد از انفاق به او دريغ نمىكنم .