السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )

539

تفسير الميزان ( فارسي )

در كتاب دانيال « 1 » هم خوابى كه وى براى كورش نقل كرده را به صورت قوچى كه دو شاخ داشته ديده است . در آن كتاب چنين آمده : در سال سوم از سلطنت « بيلشاصر » پادشاه ، براى من كه دانيال هستم بعد از آن رؤيا كه بار اول ديدم رؤيايى دست داد كه گويا من در « شوشن » هستم يعنى در آن قصرى كه در ولايت عيلام است مىباشم و در خواب مىبينم كه من در كنار نهر « اولاى » هستم چشم خود را به طرف بالا گشودم ناگهان قوچى ديدم كه دو شاخ دارد و در كنار نهر ايستاده و دو شاخش بلند است اما يكى از ديگرى بلندتر است كه در عقب قرار دارد . قوچ را ديدم به طرف مغرب و شمال و جنوب حمله مىكند ، و هيچ حيوانى در برابرش مقاومت نمىآورد و راه فرارى از دست او نداشت و او هر چه دلش مىخواهد مىكند و بزرگ مىشود . در اين بين كه من مشغول فكر بودم ديدم نر بزى از طرف مغرب نمايان شد همه ناحيه مغرب را پشت سر گذاشت و پاهايش از زمين بريده است ، و اين حيوان تنها يك شاخ دارد كه ميان دو چشمش قرار دارد . آمد تا رسيد به قوچى كه گفتم دو شاخ داشت و در كنار نهر بود سپس با شدت و نيروى هر چه بيشتر دويده ، خود را به قوچ رسانيد با او در آويخت و او را زد و هر دو شاخش را شكست ، و ديگر تاب و توانى براى قوچ نماند ، بى اختيار در برابر نر بز ايستاد . نر بز قوچ را به زمين زد و او را لگدمال كرد ، و آن حيوان نمىتوانست از دست او بگريزد ، و نر بز بسيار بزرگ شد . آن گاه مىگويد : جبرئيل را ديدم و او رؤياى مرا تعبير كرده به طورى كه قوچ داراى دو شاخ با كورش و دو شاخش با دو مملكت فارس و ماد منطبق شد و نر بز كه داراى يك شاخ بود با اسكندر مقدونى منطبق شد . و اما سير كورش به طرف مغرب و مشرق : اما سيرش به طرف مغرب همان سفرى بود كه براى سركوبى و دفع « ليديا » كرد كه با لشگرش به طرف كورش مىآمد ، و آمدنش به ظلم و طغيان و بدون هيچ عذر و مجوزى بود . كورش به طرف او لشگر كشيد و او را فرارى داد ، و تا پايتخت كشورش تعقيبش كرد ، و پايتختش را فتح نموده او را اسير نمود ، و در آخر او و ساير ياورانش را عفو نموده اكرام و احسانشان كرد با اينكه حق داشت كه سياستشان كند و به كلى نابودشان سازد . و انطباق اين داستان با آيه شريفه « * ( حَتَّى إِذا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ وَجَدَها تَغْرُبُ فِي عَيْنٍ حَمِئَةٍ ) *

--> ( 1 ) كتاب دانيال ، اصحاح هشتم ، 1 - 9 .