السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )

485

تفسير الميزان ( فارسي )

زندگى را فهميده بود . بعضى « 1 » از مفسرين گفته‌اند : خضر ( ع ) در كلام خود ادبى زيبا نسبت به پروردگار خود رعايت كرده و آن قسمت از كارها را كه خالى از نقص نبوده به خود نسبت داده مثلا گفته است : * ( « فَأَرَدْتُ أَنْ أَعِيبَها » ) * و آنچه انتسابش هم به خود و هم به خدا جائز بوده با صيغه متكلم مع الغير تعبير كرده ، و مثلا گفته است : * ( « فَأَرَدْنا أَنْ يُبْدِلَهُما رَبُّهُما » ) * و يا فرموده : « فخشينا » و آنچه كه مربوط به ربوبيت و تدبير خداى تعالى بوده به ساحت مقدس او اختصاص داده ، و فرموده : * ( « فَأَرادَ رَبُّكَ أَنْ يَبْلُغا أَشُدَّهُما » ) * . بحثى تاريخى در دو فصل 1 - داستان موسى و خضر در قرآن خداى سبحان به موسى وحى كرد كه در سرزمينى بنده اى دارد كه داراى علمى است كه وى آن را ندارد ، و اگر به طرف مجمع البحرين برود او را در آنجا خواهد ديد به اين نشانه كه هر جا ماهى زنده - و يا گم - شد همانجا او را خواهد يافت . موسى ( ع ) تصميم گرفت كه آن عالم را ببيند ، و چيزى از علوم او را فرا گيرد ، لا جرم به رفيقش اطلاع داده به اتفاق به طرف مجمع البحرين حركت كردند و با خود يك عدد ماهى مرده برداشته به راه افتادند تا بدانجا رسيدند و چون خسته شده بودند بر روى تخته سنگى كه بر لب آب قرار داشت نشستند تا لحظه اى بياسايند و چون فكرشان مشغول بود از ماهى غفلت نموده فراموشش كردند . از سوى ديگر ماهى زنده شد و خود را به آب انداخت - و يا مرده اش به آب افتاد - رفيق موسى با اينكه آن را ديد فراموش كرد كه به موسى خبر دهد ، از آنجا برخاسته به راه خود ادامه دادند تا آنكه از مجمع البحرين گذشتند و چون بار ديگر خسته شدند موسى به او گفت غذايمان را بياور كه در اين سفر سخت كوفته شديم . در آنجا رفيق موسى به ياد ماهى و آنچه كه از داستان آن ديده بود افتاد ، و در پاسخش گفت : آنجا كه روى تخته سنگ نشسته بوديم ماهى را ديدم كه زنده شد و به دريا افتاد و شنا كرد تا ناپديد گشت ، من خواستم به تو بگويم ولى شيطان از يادم برد - و يا ماهى را فراموش كردم در نزد صخره پس به دريا افتاد و رفت .

--> ( 1 ) تفسير فخر رازى ، ج 21 ، ص 162 .