السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )
486
تفسير الميزان ( فارسي )
موسى گفت : اين همان است كه ما ، در طلبش بوديم و آن تخته سنگ همان نشانى ما است پس بايد بدانجا برگرديم . بى درنگ از همان راه كه رفته بودند برگشتند ، و بنده اى از بندگان خدا را كه خدا رحمتى از ناحيه خودش و علمى لدنى به او داده بود بيافتند . موسى خود را بر او عرضه كرد و درخواست نمود تا او را متابعت كند و او چيزى از علم و رشدى كه خدايش ارزانى داشته به وى تعليم دهد . آن مرد عالم گفت : تو نمىتوانى با من باشى و آنچه از من و كارهايم مشاهده كنى تحمل نمايى ، چون تاويل و حقيقت معناى كارهايم را نمىدانى ، و چگونه تحمل توانى كرد بر چيزى كه احاطه علمى بدان ندارى ؟ موسى قول داد كه هر چه ديد صبر كند و ان شاء اللَّه در هيچ امرى نافرمانيش نكند . عالم بنا گذاشت كه خواهش او را بپذيرد ، و آن گاه گفت پس اگر مرا پيروى كردى بايد كه از من از هيچ چيزى سؤال نكنى ، تا خودم در باره آنچه مىكنم آغاز به توضيح و تشريح كنم . موسى و آن عالم حركت كردند تا بر يك كشتى سوار شدند ، كه در آن جمعى ديگر نيز سوار بودند موسى نسبت به كارهاى آن عالم خالى الذهن بود ، در چنين حالى عالم كشتى را سوراخ كرد ، سوراخى كه با وجود آن كشتى ايمن از غرق نبود ، موسى آن چنان تعجب كرد كه عهدى را كه با او بسته بود فراموش نموده زبان به اعتراض گشود و پرسيد چه مىكنى ؟ مىخواهى اهل كشتى را غرق كنى ؟ عجب كار بزرگ و خطرناكى كردى ؟ عالم با خونسردى جواب داد : نگفتم تو صبر با من بودن را ندارى ؟ موسى به خود آمده از در عذرخواهى گفت من آن وعده اى را كه به تو داده بودم فراموش كردم ، اينك مرا بدانچه از در فراموشى مرتكب شدم مؤاخذه مفرما ، و در بارهام سختگيرى مكن . سپس از كشتى پياده شده به راه افتادند در بين راه به پسرى برخورد نمودند عالم آن كودك را بكشت . باز هم اختيار از كف موسى برفت و بر او تغير كرد ، و از در انكار گفت اين چه كار بود كه كردى ؟ كودك بى گناهى را كه جنايتى مرتكب نشده و خونى نريخته بود بى جهت كشتى ؟ راستى چه كار بدى كردى ! عالم براى بار دوم گفت : نگفتم تو نمىتوانى در مصاحبت من خود را كنترل كنى ؟ اين بار ديگر موسى عذرى نداشت كه بياورد ، تا با آن عذر از مفارقت عالم جلوگيرى كند و از سوى ديگر هيچ دلش رضا نمىداد كه از وى جدا شود ، بناچار اجازه خواست تا به طور موقت با او باشد ، به اين معنا كه مادامى كه از او سؤالى نكرده با او باشد ، همين كه سؤال سوم را كرد مدت مصاحبتش پايان يافته باشد و درخواست خود را به اين بيان اداء نمود : اگر از اين به بعد از تو سؤالى كنم ديگر عذرى نداشته باشم . عالم قبول كرد ، و باز به راه خود ادامه دادند تا به قريه اى رسيدند ، و چون گرسنگيشان