السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )

389

تفسير الميزان ( فارسي )

شهرى كه از آن بيرون آمده بودند و مردمى ديد بر خلاف آن مردم هيچ يك از افراد آنان را نشناخت و حتى زبان ايشان را هم نفهميد ، مردم به وى گفتند : تو كيستى و از كجا آمده اى ؟ او جريان را گفت اهل شهر با پادشاهشان به راهنمايى آن مرد بيرون آمده تا به در غار رسيدند ، و به جستجوى آن پرداختند بعضى گفتند سه نفرند كه چهارمى آنان سگ ايشان است . بعضى گفتند پنج نفرند كه ششمى آنان سگشان است . بعضى ديگر گفتند : هفت نفرند كه هشتمى آنان سگشان مىباشد . آن گاه خداى سبحان با حجابى از رعب و وحشت ميان اصحاب كهف و مردم شهر حائلى ايجاد كرد كه احدى قدرت بر داخل شدن بدانجا را ننمود غير از همان يك نفرى كه خود از اصحاب كهف بود . او وقتى وارد شد ديد رفقايش در هراس از اصحاب دقيانوساند و خيال مىكردند اين جمعيت همانهايند كه از مخفيگاه آنان با خبر شده‌اند ، مردى كه از بيرون آمده بود جريان را به ايشان گفت كه در حدود چند صد سال است كه ما در خواب بوده‌ايم و سرگذشت ما معجزه اى براى مردم گشته ، آن گاه گريسته از خدا خواستند دوباره به همان خواب اوليشان برگرداند . سپس پادشاه شهر گفت جا دارد ما بر بالاى اين غار مسجدى بسازيم كه زيارتگاهى برايمان باشد ، چون اين جمعيت مردمى با ايمان هستند ، پس آنان در سال دو نوبت اين پهلو و آن پهلو مىشوند شش ماه بر پهلوى راست هستند و شش ماه ديگر بر پهلوى چپ و سگ ايشان دستهاى خود را گسترده و دم در غار خوابيده است ، كه خداى تعالى در باره داستان ايشان در قرآن كريم فرموده : * ( « نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ نَبَأَهُمْ بِالْحَقِّ . . . » ) * « 1 » . مؤلف : اين روايت از روشنترين روايات اين داستان است كه علاوه بر روشنى متن آن تشويش و اضطرابى هم در آن نيست . با اين وصف ، اين نكته را هم متضمن است كه مردمى كه در عدد آنها اختلاف كردند و يكى گفت سه نفر و يكى گفت پنج نفر و ديگرى گفت هفت نفر ، همان اهل شهر بوده‌اند كه در غار اجتماع كرده بودند ، و اين خلاف ظاهر آيه است . و نيز متضمن اين نكته است كه اصحاب كهف براى بار دوم نيز به خواب رفتند و نمردند و نيز سگشان هنوز هم در غار دستهايش را گسترده و اصحاب كهف در هر سال دو نوبت اين پهلو ، آن پهلو مىشوند ، و هنوز هم به همان هيات سابق خود هستند ، و حال آنكه بشر تا كنون در روى زمين به غارى كه در آن عده اى به خواب رفته باشند برنخورده است .

--> ( 1 ) تفسير قمى ، ج 2 ، ص 31 .