السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )

125

تفسير الميزان ( فارسي )

* ( « وَأَوْفُوا الْكَيْلَ إِذا كِلْتُمْ وَزِنُوا بِالْقِسْطاسِ الْمُسْتَقِيمِ ذلِكَ خَيْرٌ وَأَحْسَنُ تَأْوِيلًا » ) * . كلمه « فسطاس » ( به كسر قاف و هم به ضم آن ) به معناى « ترازو و ميزان » است ، بعضى « 1 » گفته‌اند كلمه اى است رومى كه داخل زبان عرب شده و بعضى « 2 » ديگر گفته‌اند كه عربى است ، و بعضى « 3 » آن را مركب از « قسط » كه به معناى عدالت است و « طاس » كه به معناى كفه ترازو دانسته‌اند و « قسطاس مستقيم » به معناى ترازوى عدل است كه هرگز در وزن خيانت نمىكند . كلمه « خير » به معناى آن چيزى است كه وقتى امر داير شد بين آن و يك چيز ديگر آدمى بايد آن را اختيار كند ، و كلمه « تاويل » هر چيز به معناى حقيقتى است كه امر آن چيز بدان منتهى گردد ، و اينكه مىفرمايد : ايفاء كيل و وزن و دادن آن به قسطاس مستقيم بهتر است ، براى اين است كه اولا كمفروشى يك نوع دزدى ناجوانمردانه است و ثانيا وثوق و اطمينان را بهتر جلب مىكند . و * ( « أَحْسَنُ تَأْوِيلًا » ) * بودن اين دو عمل از اين جهت است كه اگر مردم اين دو وظيفه را عمل كنند ، كم نفروشند و زياد نخرند رشد و استقامت در تقدير معيشت را رعايت كرده‌اند ، چون قوام معيشت مردم در استفاده از اجناس مورد حاجت بر دو اصل اساسى است ، يكى « به دست آوردن جنس مرغوب و سالم و بدردخور » و ديگرى « مبادله مقدار زائد بر حاجت است با اجناس ديگرى كه مورد احتياج است » آرى هر كسى در زندگى خود حساب و اندازه گيرى دارد كه چه چيزهايى و از هر جنسى چه مقدار نياز دارد و چه چيزهايى بيش از نياز او است ، چه مقدار از آن را بايد بفروشد و با قيمت آن اجناس ديگر مورد حاجت خود را تحصيل كند و اگر پاى كمفروشى به ميان آيد حساب زندگى بشر از هر دو طرف اختلاف پيدا كرده و امنيت عمومى از ميان مىرود . و اما اگر كيل و وزن به طور عادلانه جريان يابد زندگى و اقتصادشان رشد و استقامت يافته و هر كس هر چه را احتياج دارد ، همان را به مقدار نيازش به دست مىآورد ، و علاوه بر آن ، نسبت به همه سوداگران وثوق پيدا كرده و امنيت عمومى برقرار مىشود . * ( « وَلا تَقْفُ ما لَيْسَ لَكَ بِه عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤادَ كُلُّ أُولئِكَ كانَ عَنْه مَسْؤُلًا » ) * . بنا به قرائت معروف : « لا تقف » ( به سكون قاف و ضمه فاء ) از ماده « قفا - يقفو -

--> ( 1 و 2 و 3 ) روح المعانى ، ج 15 ، ص 72 .