السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )

355

تفسير الميزان ( فارسي )

برگرداند ، در اينجا روى از فرزندان برتافته ، ناله اى كرد و گفت : آه ، وا اسفاه بر يوسف ، و ديدگانش از شدت اندوه و غمى كه فرو مىبرد سفيد شد ، و چون فرزندان ملامتش كردند كه تو هنوز دست از يوسف و ياد او برنمىدارى ، گفت : ( من كه به شما چيزى نگفته‌ام ) من حزن و اندوهم را نزد خدا شكايت مىكنم ، و من از خدا چيزهايى سراغ دارم كه شما نمىدانيد ، آن گاه فرمود : اى فرزندان من برويد و از يوسف و برادرش جستجو كنيد و از رحمت خدا مايوس نشويد ، من اميدوارم كه شما موفق شده هر دو را پيدا كنيد . چند تن از فرزندان به دستور يعقوب دوباره به مصر برگشتند ، وقتى در برابر يوسف قرار گرفتند ، و نزد او تضرع و زارى كردند و التماس نمودند كه به ما و جان ما و خانواده ما و برادر ما رحم كن ، و گفتند : كه هان اى عزيز ! بلا و بدبختى ما و اهل ما را احاطه كرده ، و قحطى و گرسنگى از پايمان درآورده ، با بضاعتى اندك آمده‌ايم ، تو به بضاعت ما نگاه مكن ، و كيل ما را تمام بده ، و بر ما و بر برادر ما كه اينك برده خود گرفته اى ترحم فرما ، كه خدا تصدق دهندگان را دوست مىدارد . اينجا بود كه كلمه خداى تعالى ( كه عبارت بود از عزيز كردن يوسف على رغم خواسته برادران ، و وعده اينكه قدر و منزلت او و برادرش را بالا برده و حسودان ستمگر را ذليل و خوار بسازد ) تحقق يافت و يوسف تصميم گرفت خود را به برادران معرفى كند ، ناگزير چنين آغاز كرد : هيچ مىدانيد آن روزها كه غرق در جهل بوديد ؟ با يوسف و برادرش چه كرديد ( برادران تكانى خورده ) گفتند . آيا راستى تو يوسفى ؟ گفت : من يوسفم ، و اين برادر من است خدا بر ما منت نهاد ، آرى كسى كه تقوا پيشه كند و صبر نمايد خداوند اجر نيكوكاران را ضايع نمىسازد . گفتند : به خدا قسم كه خدا تو را بر ما برترى داد ، و ما چه خطاكارانى بوديم ، و چون به گناه خود اعتراف نموده و گواهى دادند كه امر در دست خداست هر كه را او بخواهد عزيز مىكند و هر كه را بخواهد ذليل مىسازد ، و سرانجام نيك ، از آن مردم با تقوا است و خدا با خويشتن داران است ، در نتيجه يوسف هم در جوابشان شيوه عفو و استغفار را پيش كشيده چنين گفت : امروز به خرده حسابها نمىپردازيم ، خداوند شما را بيامرزد ، آن گاه همگى را نزد خود خوانده احترام و اكرامشان نمود ، سپس دستورشان داد تا به نزد خانواده هاى خود بازگشته ، پيراهن او را هم با خود برده به روى پدر بيندازند ، تا به همين وسيله بينا شده او را با خود بياورند . برادران آماده سفر شدند ، همين كه كاروان از مصر بيرون شد يعقوب در آنجا كه بود به كسانى كه در محضرش بودند گفت : من دارم بوى يوسف را مىشنوم ، اگر به سستى رأى نسبتم ندهيد ، فرزندانى كه در حضورش بودند گفتند : به خدا قسم تو هنوز در گمراهى سابقت هستى .