السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )
290
تفسير الميزان ( فارسي )
كنم ، حكم و فرمان تنها از آن خدا است ، من بر او توكل مىكنم و همه متوكلان بايد بر او توكل كنند ( 67 ) . و چون كه از همان طريق كه پدر به آنها دستور داده بود وارد شدند ، اين كار هيچ حادثه حتمى الهى را نمىتوانست از آنها دور سازد جز حاجتى در دل يعقوب ( كه از اين راه ) انجام شد ( و خاطرش تسكين يافت ) و او از بركت تعليمى كه ما به او دادهايم علم فراوانى دارد در حالى كه اكثر مردم نمىدانند ( 68 ) . هنگامى كه بر يوسف وارد شدند برادرش را نزد خود جاى داد و گفت من برادر تو هستم ، از آنچه آنها مىكنند غمگين و ناراحت نباش ( 69 ) . و چون بارهاى آنها را بست ، ظرف آبخورى ملك را در بار برادرش قرار داد سپس كسى صدا زد اى اهل قافله ! شما سارق هستيد ( 70 ) . آنها رو بسوى او كردند و گفتند چه چيز گم كردهايد ؟ ( 71 ) . گفتند جام ملك را ، و هر كس آن را بياورد يك بار شتر ( غله ) به او داده مىشود و من ضامن ( اين پاداش ) هستم ( 72 ) . گفتند به خدا سوگند شما مىدانيد كه ما نيامدهايم در اين سرزمين فساد كنيم و ما ( هرگز ) دزد نبودهايم ( 73 ) . آنها گفتند : اگر دروغگو باشيد كيفر شما چيست ؟ ( 74 ) . گفتند هر كس كه ( آن جام ) در بار او پيدا شود خودش كيفر آن خواهد بود ( و بخاطر اين كار برده خواهد شد ) ما اين گونه ستمگران را كيفر مىدهيم ( 75 ) . در اين هنگام ( يوسف ) قبل از بار برادرش به كاوش بارهاى آنها پرداخت ، و سپس آن را از بار برادرش بيرون آورد ، ما اين گونه راه چاره به يوسف ياد داديم او هرگز نمىتوانست برادرش را مطابق آئين ملك ( مصر ) بگيرد مگر آنكه خدا بخواهد ، ما درجات هر كس را كه بخواهيم بالا مىبريم و برتر از هر صاحب علمى ، عالمى است ( 76 ) . ( برادران ) گفتند اگر او ( بنيامين ) دزدى كرده ( تعجب نيست ) برادرش ( يوسف ) نيز قبل از او دزدى كرده ، يوسف ( سخت ناراحت شد و ) اين ( ناراحتى ) را در درون خود پنهان داشت و براى آنها اظهار نداشت ، ( همين اندازه ) گفت وضع شما بدتر است و خدا از آنچه حكايت مىكنيد آگاه تر است ( 77 ) . گفتند اى عزيز ! او پدر پيرى دارد ، يكى از ما را بجاى او بگير ، ما تو را از نيكوكاران مىبينيم ( 78 ) . گفت پناه بر خدا كه ما غير از آن كس كه متاع خود را نزد او يافتهايم بگيريم كه در آن صورت از ظالمان خواهيم بود ( 79 ) . و همين كه از او نااميد شدند رازگويان به كنارى رفتند ، بزرگشان گفت : آيا نمىدانيد پدرتان از شما پيمان الهى گرفته و پيش از اين در باره يوسف كوتاهى كرديد لذا من از اين سرزمين حركت نمىكنم تا پدرم به من اجازه دهد ، يا خدا فرمانش را در باره من صادر كند كه او بهترين حكم كنندگان است ( 80 ) . شما بسوى پدرتان بازگرديد و بگوييد پدر ! پسرت دزدى كرد و ما جز به آنچه مىدانستيم گواهى نداديم و ما از غيب آگاه نيستيم ( 81 ) .