السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )

264

تفسير الميزان ( فارسي )

خشك را هم به عدد هفت توصيف مىكرد ( دقت فرمائيد ) . و نيز از آنچه گذشت اين معنا بدست آمد كه مناسبتر آنست كه مراد از جمله « يغاث » و جمله « يعصرون » باريدن باران و يا روييدن گياهان خودرو و دوشيدن چهارپايان باشد ، زيرا اين معانى با گاوهاى چاق و لاغرى كه شاه در خواب ديد مناسب و معهود است ، و به همين جهت در اين آيه خصوص غيث و عصر را ذكر كرده ( و خدا داناتر است ) . * ( « وَقالَ الْمَلِكُ ائْتُونِي بِه فَلَمَّا جاءَه الرَّسُولُ قالَ ارْجِعْ إِلى رَبِّكَ فَسْئَلْه ما بالُ النِّسْوَةِ اللَّاتِي قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ إِنَّ رَبِّي بِكَيْدِهِنَّ عَلِيمٌ » ) * . در اين آيه به منظور اختصار ، حذف و اضمار به كار رفته ، و بطورى كه از سياق كلام و از طبع داستان برمىآيد تقدير چنين بوده : « فرستاده شاه كه همان ساقى وى باشد از زندان برگشت و تعبيرى را كه يوسف از خواب شاه كرده بود باز گفت ، آن گاه شاه بعد از شنيدن آن تعبير ، دستور داد برويد يوسف را حاضر كنيد ، - ساقى به زندان بازگشت و پيغام شاه را رسانيد ، اما يوسف از بيرون آمدن استنكاف ورزيده گفت . . . - » . و پر واضح است كه خبر دادن يوسف از پيش آمدن سالهاى قحطى پى در پى ، خبر وحشتزايى بوده و راه علاجى هم كه نشان داده از خود خبر عجيبتر بوده ، و شاه را كه معمولا نسبت به امور مردم اهتمام و شؤون مملكت اعتناء دارد سخت تحت تاثير قرار داده ، و او را ، به وحشت و دهشت انداخته ، لذا بى درنگ دستور مىدهد تا او را حاضر كنند ، و حضورا با او گفتگو كند و به آنچه كه گفته است بيشتر آگاه گردد ، شاهد اين معنا هم حكايت قرآن كريم است كه بعد از بيرون شدنش فرموده : « * ( فَلَمَّا جاءَه ) * - پس وقتى يوسف نزد او آمد و با او به گفتگو پرداخت . . . » و اينكه دستور داد يوسف را بياورند دستور احضار و دوباره برگرداندن به زندان نبود بلكه دستور آزاديش از زندان بود ، زيرا اگر بنا بود دوباره به زندان برگردد معنا نداشت كه يوسف از بيرون آمدن خوددارى كند ، زيرا يك نفر زندانى مىداند كه اگر حكم دولت را امتثال نكند مجبورش مىكنند كه امتثال كند ، پس معلوم مىشود احضارش احضار عفو و آزادى بوده ، و چون خود را آزاد ديده توانسته است بگويد من بيرون نمىآيم ، تا آنكه در باره‌ام به حق داورى شود ، نتيجه اين خود - دارى و پيشنهاد هم اين شد كه شاه براى بار دوم بگويد ، او را نزد من آريد تا او را از خواص خودم قرار دهم ، و حال آنكه در بار اول تنها گفته بود : « او را نزد من آريد » . يوسف ( ع ) در گفتار خود كمال ادب را رعايت نموده به فرستاده دربار گفت : « نزد صاحبت برگرد و بپرس داستان زنانى را كه دستهاى خود را بريدند چه بود و چرا