السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )
228
تفسير الميزان ( فارسي )
فرموده : * ( « إِنَّه مِنْ عِبادِنَا الْمُخْلَصِينَ » ) * و اين احتمال بعيد نيست ، و اگر روايات نظير فوق معتبر و صحيح باشد مىبايستى همين معنا منظور آنها باشد . و نيز در همان كتاب آمده كه : ابو الشيخ از ابن عباس روايت كرده كه گفت : يوسف ( ع ) ، سه بار دچار لغزش شد ، يكى آنجا كه قصد زليخا را كرد ، و در نتيجه به زندان افتاد ، و يكى آنجا كه به رفيق زندانش گفت « مرا نزد اربابت يادآورى كن » و در نتيجه به كفاره اينكه ياد پروردگارش را فراموش كرد مدت زندانش طولانىتر شد ، و يكى آنجا كه نسبت دزدى به برادرانش داد و گفت : « إِنَّكُمْ لَسارِقُونَ » و آنها هم در جوابش گفتند : « إِنْ يَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَه مِنْ قَبْلُ » « 1 » . مؤلف : اين روايت مخالف صريح قرآن است كه مقام اجتباء و اخلاص را به يوسف نسبت داده ، كسى كه چنين مقامى را داراست و خداوند او را خالص براى خود كرده و شيطان در او راه ندارد . آرى ، چگونه تصور مىشود كه خداوند كسى را كه تصميم بر زشتترين گناهان كرده و شيطان ياد پروردگارش را از دلش بيرون برده ، و او در سخنانش دروغ گفته و خداوند هم به خاطر همين جرائم به زندانش افكنده و دوباره مدت زندانش را طولانىتر كرده صديق بنامد ، و از بندگان مخلص و نيكوكارش بخواند ، و بفرمايد كه « ما به او حكم و علم داديم و او را براى خود برگزيديم ، و نعمت خود را بر او تمام كرديم » ؟ و از اين قبيل روايات زياد است كه الدر المنثور آنها را نقل كرده ، و ما پاره اى از آنها را در آنجا كه آيات را بيان مىكرديم نقل نموديم ، و به هيچ يك آنها اعتمادى نيست . و نيز آورده كه احمد و ابن جرير و بيهقى در كتاب « دلائل » از ابن عباس از رسول خدا ( ص ) روايت كردهاند كه فرمود : چهار نفر به زبان آمدند با اينكه طفل صغير بودند : 1 - پسر آرايشگر دختر فرعون 2 - آن طفلى كه به نفع يوسف شهادت داد 3 - صاحب جريح 4 - عيسى بن مريم . « 2 » و در تفسير قمى آمده كه در روايت ابى الجارود در تفسير * ( « قَدْ شَغَفَها حُبًّا » ) * فرموده : محبت يوسف زليخا را در پرده كرد و از مردم پوشيده اش ساخت ، بطورى كه غير از يوسف چيز ديگرى نمىفهميد . و « حجاب » به معناى « شغاف » و « شغاف » به معناى « حجاب » قلب است . « 3 »
--> ( 1 ) الدر المنثور ، ج 4 ، ص 14 . ( 2 ) الدر المنثور ، ج 4 ، ص 15 . ( 3 ) تفسير قمى ، الدر المنثور ، ج 4 ، ص 15 و 16 .