السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )
224
تفسير الميزان ( فارسي )
ما اثبات مىكند - از قبيل فرشته و شيطان - سببهايى است طولى ، نه عرضى ، و اين خود روشن است . علاوه بر اينكه ، معارف قرآنى از قبيل توحيد و هر معارف ديگرى كه بازگشت آن به توحيد است همه مخالف با مبناى اين نظريه است ، و در خلال بحثهاى گذشته به مقدار زيادى اين مطلب تشريح شد . بحث روايتى در معانى الاخبار به سند خود از امام سجاد ( ع ) روايت كرده كه در ضمن حديثى كه صدر آن در بحث روايتى گذشته نقل شد فرمود : يوسف زيباترين مردم عصر خود بود ، و چون به حد جوانى رسيد ، همسر پادشاه مصر عاشق او شد و او را به سوى خود خواند . او در پاسخش گفت : پناه بر خدا ما از اهل بيتى هستيم كه زنا نمىكنند . همسر پادشاه همه درها را به روى او و خودش بست ، و گفت : اينك ديگر ترس به خود راه مده ، و خود را به روى او انداخت ، يوسف برخاست و به سوى در فرار كرد و آن را باز نمود ، و عزيزه مصر هم از دنبال تعقيبش نمود و از عقب پيراهنش را كشيد و آن را پاره كرد و يوسف با همان پيراهن دريده از چنگ او رها شد . آن گاه در چنين حالى هر دو به شوهر او برخورد نمودند ، عزيزه مصر به همسرش گفت سزاى كسى كه به ناموس تو تجاوز كند جز زندان و يا شكنجه اى دردناك چه چيز مىتواند باشد . پادشاه مصر ( چون اين صحنه را بديد و گفتار زليخا را بشنيد ) تصميم گرفت يوسف را شكنجه دهد . يوسف گفت : من قصد سويى به همسر تو نكردهام ، او نسبت به من قصد سوء داشت ، اينك از اين طفل بپرس تا حقيقت حال را برايت بگويد ، در همان لحظه خداوند كودكى را كه يكى از بستگان زليخا بود به منظور شهادت و فصل قضاء به زبان آورد و چنين گفت : اى ملك پيراهن يوسف را وارسى كن ، اگر چنانچه از جلو پاره شده او گنهكار است و به ناموس تو طمع كرده ، و در صدد تجاوز به او برآمده است ، و اگر از پشت سر پاره شده همسرت گنهكار است و او مىخواسته يوسف را به سوى خود بكشاند . شاه چون اين كلام را از طفل شنيد ، بسيار ناراحت شد و دستور داد پيراهن يوسف را بياوردند ، وقتى ديد از پشت سر دريده شده به همسرش گفت : اين از كيد شما زنان است كه كيد شما زنان بسيار بزرگ است . و به يوسف گفت : از نقل اين قضيه خوددارى كن و زنهار كه كسى آن را از تو نشنود و در كتمانش بكوش .