السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )

164

تفسير الميزان ( فارسي )

عزيز علاوه بر سفارش شوهر ، خودش اين كودك را به خاطر جمال بىنظير و كمال بى بديلش دوست مىداشت و هر روزى كه از عمر يوسف در خانه وى مىگذشت محبت او زيادتر مىشد ، تا آنكه يوسف به حد بلوغ رسيد و آثار كودكيش زائل و آثار مرديش ظاهر شد ، در اين وقت بود كه ديگر همسر عزيز نمىتوانست از عشق او خوددارى كند و كنترل قلب خود را در دست بگيرد . او با آن همه عزت و شوكت سلطنت كه داشت خود را در برابر عشقش بىاختيار مىديد ، عشقى كه سر و ضمير او را در دست گرفته و تمامى قلب او را مالك شده بود . يوسف هم يك معشوق رهگذر و دور دستى نبود كه دسترسى به وى براى عاشقش زحمت و رسوايى بار بياورد ، بلكه دائما با او عشرت داشت و حتى يك لحظه هم از خانه بيرون نمىرفت ، او غير از اين خانه جايى نداشت برود . از طرفى همسر عزيز خود را عزيزه اين كشور مىداند ، او چنين مىپندارد كه يوسف ياراى سرپيچى از فرمانش را ندارد ، آخر مگر جز اين است كه او مالك و صاحب يوسف و يوسف برده زرخريد اوست ؟ او چطور مىتواند از خواسته مالكش سر برتابد ، و جز اطاعت او چه چاره اى دارد ؟ ! علاوه ، خاندانهاى سلطنتى براى رسيدن به مقاصدى كه دارند دست و بالشان بازتر از ديگران است ، حيله ها و نقشه ها در اختيارشان هست ، چون هر وسيله و ابزارى كه تصور شود هر چند با ارزش و ناياب باشد براى آنان فراهم است . از سوى ديگر خود اين بانو هم از زيبا رويان مصر است ، و قهرا همين طور بوده ، چون زنان چركين و بد تركيب به درون دربار بزرگان راه ندارند و جز ستارگان خوش الحان و زيبا رويان جوان بدانجا راه نمىيابند . و نظر به اينكه همه اين عوامل در عزيزه مصر جمع بوده عادتا مىبايستى محبتش به يوسف خيلى شديد باشد بلكه همه آتشها در دل او شعله ور شده باشد ، و در عشق يوسف مستغرق و واله گشته از خواب و خوراك و هر چيز ديگرى افتاده باشد . آرى ، يوسف دل او را از هر طرف احاطه كرده بود ، هر وقت حرف مىزد اول سخنش يوسف بود ، و اگر سكوت مىكرد سراسر وجودش يوسف بود ، او جز يوسف همى و آرزويى ديگر نداشت همه آرزوهايش در يوسف جمع شده بود : * ( « قَدْ شَغَفَها حُبًّا » ) * به راستى جمال يوسفى كه دل هر بيننده را مسخر مىساخت چه بر سر او آورد كه صبح و شام تماشاگر و عاشق و شيدايش بود و هر چه بيشتر نظاره اش مىكرد تشنه تر مىشد . يوسف و همسر عزيز روز به روز عزيزه مصر ، خود را به وصال يوسف وعده مىداد و آرزويش تيزتر مىگشت