السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )
37
تفسير الميزان ( فارسي )
فربهى بود جسدش همان روز باد كرد و وقتى مىخواستند حركتش دهند گوشت بدنش جدا مىشد و مىريخت ، رسول خدا ( ص ) فرمود : همانجا كه هست خاك و سنگ رويش بريزيد تا پنهان شود . آن گاه بر سر چاه آمد و كشته ها را يك به يك صدا زد و فرمود : آيا يافتيد و دستگيرتان شد كه آن وعده اى كه پروردگارتان مىداد حق بود ؟ من آنچه را كه پروردگارم وعدهام داده حق يافتم ، چه خويشاوندان بدى بوديد براى پيغمبرتان ، مرا تكذيب كرديد ، و بيگانگان تصديقم كردند ، مرا از وطنم بيرون كرديد ، و بيگانگان منزلم دادند ، با من به جنگ برخاستيد ، بيگانگان ياريم كردند . اصحاب عرض كردند : يا رسول اللَّه با مردگان سخن مىگويى ؟ فرمود : مسلما بدانيد كه ايشان فهميدند كه وعده پروردگارشان حق بود . و در روايت ديگرى دارد كه رسول خدا ( ص ) فرمود : شما زندگان آنچه را كه من گفتم بهتر و روشنتر از اين مردگان نشنيديد ، چيزى كه هست ايشان نمىتوانند جواب مرا بدهند . مورخ نامبرده سپس اضافه مىكند كه : هزيمت قريش در هنگام ظهر بود ، رسول خدا ( ص ) آن روز را تا به آخر ، در بدر ماند و عبد اللَّه بن كعب را فرمود تا غنيمتها را تحويل گرفته و به مدينه حمل كند ، و چند نفر از اصحاب خود را فرمود تا او را كمك كنند ، آن گاه نماز عصر را در آنجا خواند و حركت كرد ، هنوز آفتاب غروب نكرده بود كه بسرزمين « اثيل » رسيد و در آنجا بيتوته فرمود ، چون بعضى از اصحابش آسيب ديده بودند - البته جراحاتشان خيلى زياد نبود - ذكوان بن عبد قيس را فرمود تا نيمه شب مسلمين را نگهبانى كند ، نزديكىهاى آخر شب بود كه از آنجا حركت كرد « 1 » . و در تفسير قمى در خبرى طولانى دارد : ابى جهل ( در جنگ بدر ) از صف مشركين بيرون آمد و در ميان دو صف صدا زد پروردگارا محمد از ميان ما بيشتر از ما قطع رحم كرد ، و براى ما دينى آورد كه ما آن را نمىشناسيم پس او را در همين بامداد هلاك كن ، خداى تعالى هم آيه « إِنْ تَسْتَفْتِحُوا فَقَدْ جاءَكُمُ الْفَتْحُ وَإِنْ تَنْتَهُوا فَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَإِنْ تَعُودُوا نَعُدْ وَلَنْ تُغْنِيَ عَنْكُمْ فِئَتُكُمْ شَيْئاً وَلَوْ كَثُرَتْ وَأَنَّ اللَّه مَعَ الْمُؤْمِنِينَ » را نازل كرد . آن گاه رسول خدا ( ص ) مشتى ريگ برگرفت و به جانب آنان پاشيد و فرمود : « شاهت الوجوه - زشت باد اين روىها » و خداوند بادهايى را مامور كرد كه بر روى
--> ( 1 ) المغازى ج 1 ص 111