السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )
306
تفسير الميزان ( فارسي )
از آن سو رسول خدا ( ص ) بزرگترين لواى جنگى خود را بيفراشت و بدست على بن ابى طالب سپرد ، و به هر كاروانى كه با پرچمى وارد مكه شده بودند فرمود تا با همان پرچم و نفرات خود حركت كنند . آن گاه بعد از پانزده روز توقف در مكه از آن خارج شد و كسى را بنزد صفوان بن اميه فرستاد تا از او صد عدد زره عاريه كند . صفوان پرسيد عاريه است يا مىخواهيد از من به زور بگيريد ؟ حضرت فرمود : عاريه است . آن هم به شرط ضمانت . صفوان صد عدد زره به آن جناب عاريه داد و خودش هم حركت كرد ، و از افرادى كه در فتح مكه مسلمان شده بودند دو هزار نفر حركت كردند . چون رسول خدا ( ص ) وقتى وارد مكه شد ده هزار مسلمان همراهش بودند و وقتى بيرون رفت دوازده هزار نفر . رسول خدا ( ص ) مردى از ياران خود را نزد مالك بن عوف فرستاد ، وقتى به او رسيد ديد به نفرات خود مىگويد : هر يك از شما بايد زن و بچه خود را دنبال سر خود قرار دهد ، و همه بايد غلاف شمشيرها را بشكنيد ، و شبانه در دره هاى اين سرزمين كمين بگيريد ، وقتى آفتاب زد مانند يك تن واحد با هم حمله كنيد ، و لشكر محمد را در هم بشكنيد ، چون او هنوز به كسى كه داناى به جنگ باشد برنخورده . از آن سو بعد از آنكه رسول خدا ( ص ) نماز صبح را خواند به طرف بيابان حنين سرازير شد كه ناگهان ستونهايى از لشكر هوازن از چهار طرف حركت كردند ، در همان برخورد اول قبيله بنو سليم كه در پيشاپيش لشكر اسلام قرار داشتند شكست خورده ، دنبال ايشان بقيه سپاه هم كه به كثرت عدد خود تكيه كرده بودند پا به فرار گذاشتند ، تنها على بن ابى طالب ( ع ) علمدار سپاه با عده قليلى باقى ماند كه تا آخر پايدارى كردند ، فراريان آن چنان فرار كردند كه وقتى از جلو رسول خدا ( ص ) عبور مىكردند اصلا به آن جناب توجهى نداشتند . عباس عموى پيغمبر زمام استر آن جناب را گرفته بود و فضل پسرش در طرف راست آن حضرت و ابو سفيان بن حارث بن عبد المطلب در طرف چپش و نوفل بن حارث و ربيعة بن حارث با نه نفر از بنى هاشم و نفر دهمى ايمن پسر ام ايمن در پيرامون آن جناب قرار داشتند . عباس عموى پيغمبر اين ابيات را در باره آن روز سرود : نصرنا رسول اللَّه فى الحرب تسعة و قد فر من قد فر عنه فاقشعوا