السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )
307
تفسير الميزان ( فارسي )
وقولى اذا ما الفضل كر بسيفه * على القوم اخرى يا بنى ليرجعوا وعاشرنا لاقى الحمام بنفسه * لما ناله فى اللَّه لا يتوجع « 1 » وقتى رسول خدا ( ص ) فرار كردن مردم را ديد به عمويش عباس - كه مردى بلند آواز بود - فرمود : از اين تپه بالا برو و فرياد برآور : اى گروه مهاجر و انصار ! اى اصحاب سوره بقره ! اى كسانى كه در زير درخت در حديبيه بيعت كرديد ! بكجا مىگريزيد ، رسول خدا ( ص ) اينجاست . وقتى صداى عباس به گوش فراريان رسيد برگشتند و گفتند : لبيك لبيك . و مخصوصا انصار بدون درنگ باز گشته و با مشركين كارزارى كردند كه رسول خدا ( ص ) فرمود : الآن تنور جنگ گرم شد من بدون دروغ پيغمبرم ، من پسر عبد المطلبم . چيزى نگذشت كه نصرت خدا نازل گرديد ، و هوازن بطور فضيحت بارى فرار كرده ، و هر كدام به طرفى گريختند ، و مسلمانان به تعقيبشان برخاستند . مالك بن عوف بسرعت هر چه تمامتر گريخت و خود را به درون قلعه طائف افكند ، و از لشكريانش نزديك صد نفر كشته شدند ، و غنيمت وافرى از اموال و زنان نصيب مسلمانان گرديد . رسول خدا ( ص ) دستور داد زنان و فرزندان اسير شده را به طرف جعرانه ببرند ، و در آنجا نگهدارى نمايند و « بديل ابن ورقاء خزاعى » را مامور نگهدارى اموال كرد ، و خود به تعقيب فراريان پرداخت و قلعه طائف را براى دستگيرى مالك بن عوف محاصره كرد و بقيه آن ماه را به محاصره گذرانيد . وقتى ماه ذى القعده فرا رسيد از طائف صرفنظر نمود و به جعرانه رفت ، و غنيمت جنگ حنين و اوطاس را در ميان لشكريان تقسيم كرد . سعيد بن مسيب مىگويد : مردى كه در صف مشركين بود براى من تعريف كرد كه وقتى ما با اصحاب رسول خدا ( ص ) روبرو شديم به قدر دوشيدن يك گوسفند در برابر ما تاب مقاومت نياوردند و بعد از آنكه صفوف ايشان را در هم شكستيم ايشان را به پيش
--> ( 1 ) در آن جنگ ما نه نفر بوديم كه رسول خدا را يارى كرديم ، بطورى كه دشمنان پا به فرار گذاشتند و متوارى شدند . و مرتب كارم اين بود كه چون پسرم مىخواست حمله ديگرى بيفكند و بر مردم بتازد فرياد بزنم آهاى پسرم - تا مردم از ترس او برگردند . نفر دهمى ما با جان خود به پيشواز مرگ رفت . و چون در راه خدا زخم مىديد آخ نمىگفت .