السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )
103
تفسير الميزان ( فارسي )
جرأت آن نيست كه به ما طمع ببندد ما چنين بودهايم تا اينكه محمد بن عبد اللَّه در ميان ما پيدا شد ، و چون او را مردى صالح و بى سر و صدا و راستگو يافتيم به لقب امين او را ملقب كرديم ، تا آنكه رسيد به آنجا كه رسيده ، ما هم چنان پاس حرمتش را داشتيم ، ولى از اين رفتار سوء استفاده كرد و ادعا كرد كه فرستاده خدا است ، و اخبار آسمان را برايش مىآورند ، عقايد ما را خرافى دانست ، و خدايان ما را ناسزا گفت و جوانانمان را از راه بيرون كرد ، و ميان جماعتهاى ما تفرقه انداخت ، هيچ لطمه اى بزرگتر از اين نبود كه پدران و نياكان ما را دوزخى خواند و من اينك فكرى در باره او كردهام ، گفتند : چه فكرى كرده اى ؟ گفت : من صلاح مىبينم مردى از ميان خود انتخاب كنيم تا او را بكشد ، اگر بنى هاشم به خون خواهى او برخاستند به جاى يك خونبها ده خونبها به ايشان مىپردازيم . خبيث ( ابليس ) گفت : اين رأى ناپسند و نادرستى است ، گفتند : چطور ؟ گفت : براى اينكه قاتل محمد را خواهند كشت ، و آن كداميك از شما است كه خود را به كشتن دهد ؟ ، آرى اگر محمد كشته شود بنى هاشم و هم سوگندان خزاعى ايشان به تعصب درآمده و هرگز راضى نمىشوند كه قاتل محمد آزادانه روى زمين راه برود ، و قهرا ميان شما و ايشان جنگ واقع خواهد شد و در حرمتان به كشت و كشتار وادار مىگرديد . يكى ديگر از ايشان گفت : من رأى ديگرى دارم ، ابليس گفت : رأى تو چيست ؟ گفت : او را در خانه اى زندانى كنيم و قوت و غذايش دهيم تا مرگش برسد ، و مانند زهير و نابغه و امرء القيس بميرد . ابليس گفت : اين از رأى ابو جهل نكوهيده تر و خبيثتر است . گفتند : چطور ؟ گفت : براى اينكه بنى هاشم به اين پيشنهاد رضايت نمىدهند ، و در يكى از موسمها كه همه اعراب به مكه مىآيند نزد اعراب استغاثه برده و به كمك ايشان محمد را از زندان بيرون مىآورند . يكى ديگر از ايشان گفت : نه ، و ليكن او را از شهر و ديار خود بيرون نموده و خود به فراغت بتهايمان را پرستش مىكنيم . ابليس گفت : اين از آن دو رأى نكوهيده تر است . گفتند : چطور ؟ گفت : براى اينكه شما زيباترين و زبانآورترين و فصيحترين مردم را از شهر و ديار خود بيرون مىكنيد ، و او را بدست خود به اقطار عرب راه مىدهيد ، و او همه را فريفته و به زبان خود مسحور مىكند ، يك وقت خبردار مىشويد كه سواره و پياده عرب مكه را پر كرده متحير و سرگردان مىمانيد . بناچار همگى به ابليس گفتند : پس تو اى پير مرد بگو كه رأى چيست ؟ ابليس گفت : جز يك پيشنهاد هيچ علاج ديگرى در كار او نيست ، پرسيدند آن پيشنهاد چيست ؟ گفت : آن