السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )
434
تفسير الميزان ( فارسي )
سينه جلوتر نبود ، فاصله بين دو شانه اش زياد و به اصطلاح چهار شانه بود ، مفاصل استخوانهايش ضخيم و سينه اش گشاد و وقتى برهنه مىشد بدنش بسيار زيبا و اندامش متناسب بود ، از بالاى سينه تا سره خطى از مو داشت ، سينه و شكمش غير از اين خط از مو برهنه بود ولى از دو ذراع و پشت شانه و بالاى سينه اش پر مو ، و بند دستهايش كشيده و محيط كف دستش فراخ و استخوانبندى آن و استخوانبندى كف پايش درشت بود . سراپاى بدنش صاف و استخوانهايش باريك و بدون برآمدگى بود ، و گودى كف پا و دستش از متعارف بيشتر و دو كف قدمش محدب و بيشتر از متعارف برآمده ، و همچنين پهن بود ، به طورى كه آب بر آن قرار مىگرفت ، وقتى قدم برمىداشت تو گويى آن را از زمين مىكند و به آرامى گام برمىداشت و با وقار راه مىپيمود ، و در راه رفتن سريع بود ، و راه رفتنش چنان بود كه تو گويى از كوه سرازير مىشود ، و وقتى بجايى التفات مىكرد با تمام بدن متوجه مىشد ، چشمهايش افتاده يعنى نگاهش بيشتر به زمين بود تا به آسمان ، و آن قدر نافذ بود كه كسى را ياراى خيره شدن بر آن نبود ، و به هر كس برمىخورد در سلام از او سبقت مىجست . راوى گفت پرسيدم منطقش را برايم وصف كن ، گفت : رسول خدا ( ص ) دائما با غصه ها قرين و دائما در فكر بود و يك لحظه راحتى نداشت ، بسيار كم حرف بود و جز در مواقع ضرورت تكلم نمىفرمود ، و وقتى حرف ميزد كلام را از اول تا به آخر با تمام فضاى دهان ادا مىكرد ، اين تعبير كنايه است از فصاحت ، و كلامش همه كوتاه و جامع و خالى از زوائد و وافى به تمام مقصود بود . خلق نازنينش بسيار نرم بود ، به اين معنا كه نه كسى را با كلام خود مىآزرد و نه به كسى اهانت مىنمود ، نعمت در نظرش بزرگ جلوه مىنمود ، اگر چه هم ناچيز مىبود ، و هيچ نعمتى را مذمت نمىفرمود ، و در خصوص طعامها مذمت نمىكرد و از طعم آن تعريف هم نمىنمود ، دنيا و ناملايمات آن هرگز او را به خشم در نمىآورد ، و وقتى كه حقى پايمال مىشد از شدت خشم كسى او را نمىشناخت ، و از هيچ چيزى پروا نداشت تا آنكه احقاق حق مىكرد ، و اگر به چيزى اشاره مىفرمود با تمام كف دست اشاره مىنمود ، و وقتى از مطلبى تعجب مىكرد دستها را پشت و روى مىكرد و وقتى سخن مىگفت انگشت ابهام دست چپ را به كف دست راست مىزد ، و وقتى غضب مىفرمود ، روى مبارك را مىگرداند در حالتى كه چشمها را هم مىبست ، و وقتى مىخنديد خنده اش تبسمى شيرين بود به طورى كه تنها دندانهاى چون تگرگش نمايان مىشد . صدوق ( عليه الرحمه ) در كتاب مزبور مىگويد : تا اينجا روايت ابى القاسم بن منيع از اسماعيل بن محمد بن اسحاق بن جعفر بن محمد بود ، و از اين پس تا آخر روايت عبد الرحمن