السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )
14
تفسير الميزان ( فارسي )
گريه سر دهند ، اين بود تا آنكه تصميم به انتقام گرفتند ، و به منظور جمع آورى لشگرى بيشتر به زنان اجازه دادند تا براى كشتگان در بدر گريه كنند ، و نوحه سرايى نمايند ، در نتيجه وقتى از مكه بيرون مىآمدند سه هزار نفر نظامى سواره و دو هزار پياده داشتند ، و البته زنان خود را هم با خود آوردند « 1 » . از سوى ديگر وقتى خبر اين لشگركشى قريش به رسول خدا ( ص ) رسيد اصحاب خود را جمع نموده ، بر جهاد در راه خدا تشويقشان كرد ، عبد اللَّه بن ابى بن سلول ( رئيس منافقين ) عرضه داشت يا رسول اللَّه از مدينه بيرون مرو تا دشمن به داخل مدينه بيايد و ما در كوچه و پس كوچه هاى شهر بر آنها حمله ور شويم ، خانه هاى خود را سنگر كنيم ، و در نتيجه افراد ضعيف و زنان و بردگان هم از زن و مردشان همه نيروى ما شوند ، و در سر هر كوچه و بر بالاى بامها عرصه را بر دشمن تنگ كنيم ، چون « من تجربه كردهام » هيچ دشمنى بر ما در خانه ها و قلعه هايمان حمله نكرد مگر آنكه از ما شكست خورد ، و سابقه ندارد كه ما از آنها شكست خورده باشيم و هيچگاه نشد كه از خانه به طرف دشمن درآئيم و پيروز شده باشيم ، بلكه دشمن بر ما پيروز شده است . سعد بن عباده و چند نفر ديگر از اوس به پا خاسته ، عرضه داشتند : يا رسول اللَّه آن روز كه ما مشرك بوديم احدى از عرب به ما طمع نبست ، چگونه امروز طمع به بندد با اين كه تو در بين مايى ؟ نه ، به خدا سوگند هرگز پيشنهاد عبد اللَّه را نمىپذيريم ، و آرام نمىگيريم تا آنكه به سوى دشمن برويم ، و با آنان كارزار كنيم ، و چرا نكنيم ، اگر كسى از ما كشته شود شهيد است ، و اگر نشود در راه خدا جهاد كرده است . رسول خدا ( ص ) رأى او را پذيرفت ، و با چند نفر از اصحاب خود از مدينه بيرون رفت ، تا محل مناسبى براى جنگ تهيه كند ، هم چنان كه قرآن كريم فرمود : * ( « وَإِذْ غَدَوْتَ مِنْ أَهْلِكَ » ) * و عبد اللَّه بن ابى بن سلول از يارى رسول اللَّه ( ص ) دريغ ورزيد ، و جماعتى از خزرج ( كه هم قبيله او بودند و او بزرگ ايشان بود ) از رأى او پيروى كردند . در اين مدت لشكر قريش هم چنان به مدينه نزديك مىشد ، تا به احد رسيد ، و رسول خدا ( ص ) اصحاب خود را كه هفتصد نفر بودند بياراست و عبد اللَّه بن جبير را به سركردگى پنجاه نفر تيرانداز از مامور حفاظت از دره كرد ، و آنان را بر دهانه دره گماشت ، و تاكيد
--> ( 1 ) تفسير مجمع البيان ج 1 - 2 ص 495 .