السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )

169

تفسير الميزان ( فارسي )

هيچ چيز در عالم به طور اتفاق و يا گزاف و يا عبث خلق نشده است . يكى از موجودات اين عالم ، انسان است كه مىبينيم از سر تا پايش دستگاه هايى دقيق و جهازى حيرتانگيز از دقت است ، با يك جهازش مساله تغذيه او تامين مىشود ، كه همه مىدانيم غذا خوردن آدمى بيهوده نيست ، بلكه براى پر كردن خلاى است كه در اثر تحليل بدن پديد مىآيد ، ناگزير غذا مىخورد ، تا باقى بماند . يكى ديگر از آن جهازات ، جهاز تناسل است ، در مردان به شكلى و در زنان به شكلى ديگر ، و هر يك قوايى فعاله دارند ، قوايى كه هر يك مترتب بر ديگرى است ، و اين دو جنس مخالف با كشش و كوشش به يكديگر مىرسند . تا نوع بشر باقى بماند ، در نباتات و حيوانات هم مساله نظير وضعى است كه انسانها دارند . از سوى ديگر مىبينيم عالم خلقت براى اينكه موجودات را به راهى كه مىخواهد بيندازد و آنها را مسخر خود كند ، و مخصوصا در تسخير جانداران يعنى حيوان و انسان ، لذائذى در افعال آنها و قواى فعاله آنها قرار داده ، تا به خاطر رسيدن به آن لذائذ او را به سوى عمل روانه كند ، و او خودش نمىداند چرا اين قدر براى خوردن و عمل زناشويى مىدود ، خيال مىكند هدف لذت بردن او است ، در حالى كه با اين لذت و اين گول زنك ، او را كوك كرده‌اند ، تا خلقت به هدف خود كه بقاى شخص و نوع انسان است برسد . و مسلما اگر خلقت انسان و غذا و شهوت جنسى اين رابطه يعنى لذتگيرى را در آدمى ننهاده بود هيچ انسانى به دنبال آن نمىرفت ، نه براى تحصيل غذا اين همه تلاش مىكرد ، و نه براى عمل جنسى آن همه مشقات را مىپذيرفت ، و هر چه مثلا به او مىگفتند اگر غذا نخورى باقى نمىمانى ، و اگر جماع نكنى جنس بشر باقى نمىماند ، زير بار نمىرفت ، و در نتيجه غرض خلقت باطل مىشد ، و ليكن خداى تعالى لذت غذا ، و لذت جماع را در او به وديعت نهاد ، تا آرامش خود را در به دست آوردن آن دو بداند ، و تا غذا و شهوت جنسى را به دست نياورد آرام نگيرد ، و براى به دست آوردنش هر مشقت و مصيبت و بلائى را به جان بخرد ، و نه تنها به جان بخرد ، بلكه در جمعآورى مال و ساير شهوات به ديگران فخر هم بفروشد و خلاصه او به مشتى گول زنك دلخوش باشد ، و نظام خلقت به هدف خود برسد . پس معلوم شد كه منظور خداى تعالى از اين تدبير غير از اين نبوده ، كه فرد و نسل بشر باقى بماند ، فرد ، با غذا خوردنش ، و نسل ، با جماع كردنش . اين غرض خلقت ، و اما براى خود انسان باقى نمىماند مگر خيال . خوب ، وقتى معلوم شد كه اين لذائذ دنيوى مقصود اصلى در خلقت نيست ، بلكه براى