السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )

478

تفسير الميزان ( فارسي )

واقعيتى است خارجى ، همان آثارى كه بر تكلمهاى خود ما انسانها مترتب مىشود . توضيح اينكه خداى سبحان از بعضى كارهاى خود تعبير به « كلام » و « تكليم » كرده ، مثلا فرموده : « وَكَلَّمَ اللَّه مُوسى تَكْلِيماً » « 1 » . و يا فرموده : * ( « مِنْهُمْ مَنْ كَلَّمَ اللَّه » ) * « 2 » و اين دو اطلاق سر بسته و مبهم و نظاير آن را در آيه زير تفسير نموده ، و فرموده : « وَما كانَ لِبَشَرٍ أَنْ يُكَلِّمَه اللَّه إِلَّا وَحْياً أَوْ مِنْ وَراءِ حِجابٍ ، أَوْ يُرْسِلَ رَسُولًا فَيُوحِيَ بِإِذْنِه ما يَشاءُ » « 3 » . اين آيه ، اطلاق ساير آيات را تفسير مىكند ، براى اينكه استثناى « إِلَّا وَحْياً . . . » معنا نمىدهد مگر وقتى كه منظور از تكليم در جمله « أَنْ يُكَلِّمَه اللَّه » ، تكليم حقيقى باشد ، پس تكليم خدا با بشر تكليم هست ، اما به نحوى خاص ( هم چنان كه در آيه سوره نساء ديديد كه فرمود : خدا با موسى تكلم كرد ) . پس حد و تعريف اصل تكليم بطور حقيقت ، بر آن صادق است ، و داراى معنى منفى نيست و نمىشود گفت كه اين عمل ، تكليم نيست . حال ببينيم حقيقت كلام و تعريف آن در عرف ما بنى آدم چيست ؟ آدمى به خاطر احتياج خود به تشكيل اجتماع و تاسيس مدنيت به حكم فطرت ، به هر چيزى كه اجتماع بدان نيازمند است ، ( كه يكى از آنها سخن گفتن است ) ، تا به وسيله آن مقاصد خود را به يكديگر بفهمانند ، و فطرتش او را در رسيدن به اين هدف هدايت كرده ، به اينكه از راه صدايى كه از حلقومش بيرون مىآيد ، اين حاجت خود را تامين كند ، يعنى صداى مزبور را در فضاى دهانش جزء جزء نموده و از تركيب آن جزءها علامتهايى به نام كلمه درست كند ، كه هر يك از آنها ، ( علامتها ) معنايى كه دارد ادا شود ، چون به جز اين علامتهاى قراردادى ، هيچ راه ديگرى نداشت تا به طرف مقابل خود بفهماند در دل چه دارد ، و چه مىخواهد . پس انسان از اين جهت به تكلم نيازمند است كه براى تفهيم ديگران و فهميدن خود ، راه ديگرى به جز اين نداشت كه آواز خود را پاره پاره كند ، و از تركيب آنها علامتهايى به نام كلمه بسازد ، كه هر يك از آن كلمه ها نشان دهنده معنايى باشد ، و به همين جهت است كه مىبينيم واژه ها ، در زبانهاى مختلف ، با همه وسعتش دائر مدار احتياجات موجود بشر است ،

--> ( 1 ) خدا با موسى به نوعى تكلم كرد . « سوره نساء ، آيه 163 » ( 2 ) بعضى از انبياء كسى است كه خدا با او تكلم كرد . ( 3 ) كسى چنين شايستگى ندارد كه خداوند با او تكلم كند ، مگر بطور وحى و يا از پس پرده و يا اينكه رسولى بفرستد و به اذن خود هر چه مىخواهد به او وحى كند . « سوره شورى ، آيه 51 »