دكتر عقيقى بخشايشي

1642

چهارده نور پاك ( فارسي )

نقل كرده است كه گويد : در مدينه خدمت ابوالحسن هادى ( عليه السلام ) رسيدم ، فرمود : از واثق ( 1 ) چه خبر دارى ؟ گفتم : فدايت شوم ، او را در سامرآء سالم گذاشتم و من ده روز است كه او را ديده ام ، فرمود : اهل مدينه مىگويند كه او مرده است . گفتم : من از همه نسبت به او قريب العهد هستم ، فرمود : مردم مىگويند كه : او مرده است ، من دانستم كه مقصود آن حضرت از " مردم " خودش مىباشد . بعد فرمود : جعفر در چه حالى ( 2 ) است ؟ گفتم : او در بدترين احوال ، در زندان به سر مىبرد ، فرمود : او صاحب حكومت ( بعد از واثق ) است ، بعد فرمود : ابن زيات [ محمد بن عبد الملك زيآت وزير معتصم ] در چه حالى است ؟ گفتم : مردم با او هستند و فرمان ، فرمان اوست ، فرمود : كارش بر او شوم است . امام صلوات الله عليه ساكت شد ، بعد فرمود : بايد مقدرات و احكام خدا جاى خود را بگيرد ، يا خيران ! واثق عباسى از دنيا رفت ، متوكل عباسى در جاى او نشست ابن زيات كشته شد . گفتم : فدايت شوم ، اين كارها كى واقع گرديد ؟ فرمود : شش روز بعد از خروج تو . ( 3 ) ناگفته نماند : محمد بن عبد الملك زيات در زمان معتصم عباسى به وزارت رسيد ، در زمان واثق نيز وزير ، و همه كاره بود او متوكل برادر واثق را بسيار اذيت كرد ، او تنور كوچك و تنگى از چوب ساخته بود ، همه جاى آن ميخ بود ، سر ميخها به داخل تنور بود ، هر وقت مىخواست كسى را شكنجه كند ، در آن تنور مىكرد و او پس از اندك مدتى مىمرد . متوكل دستور داد او را در تنور و شكنجه گاهى كه خود ساخته بود انداختند چند روز در تب و تاب بود ، نامه اى از آنجا براى متوكل نوشت كه اين دو شعر در آن بود : " هى السبيل فمن يوم الى يوم * كأنه ما تريك العين في نوم " " لا تجرعن رويدا إنها دول * دنيا تنقل من قوم إلى قوم "

--> 1 . واثق بالله فرزند معتصم عباسى ، نهمين خليفهء عباسى مىباشد . 2 . يعنى متوكل عباسى برادر واثق كه به دستور برادرش در زندان بود . 3 . ارشاد مفيد ص 309 .