حسين بن حسن خوارزمي
517
شرح فصوص الحكم
و چاره نيست هر ملزومى را كه استلزام چيزى كند ، از آن كه مستلزم باشد توابع آن چيز را نيز از براى عدم انفكاك لازم از ملزومش . و نيز دانسته [ اى ] كه نفس در متنفّس انسانى چه چيز را مستلزم است . أعنى دانسته اى كه مستلزم ازاله [ 212 - ر ] بر كرب است و وجدان راحت و ظهور كلمات و كمالات نطقيه و غير اين ، لا جرم وصف كردن حق - سبحانه و تعالى - نفس خود را به نفس ، مستلزم وصف است نفس خود را به جميع لوازم نفس . و اين نفس كه اصل اين همه لوازم است به حقيقت جز عين طبيعت نيست كه حصول فعل و انفعال در فواعل و قوابل و آن چه بر اين دو مترتب باشد جز به دو نيست ، زيرا كه طبيعت چون صورت نوعيه است مر نفس را ، پس او اوّل تعيّنى است « 77 » كه عارض بر نفس ، و به واسطه او حرف از مخارج متعيّن مىگردد . پس طبيعت نزد ايشان عبارت است از معنى روحانى كه سارى است در جميع موجودات ، خواه عقول باشد و خواه نفوس مجرّده و غير مجرّده و خواه أجسام . اگر چه نزد اهل نظر طبيعت عبارت است از قوّتى ساريه در أجسام كه به اين قوّت و اصل مىشود جسم به كمال طبيعى . پس آن چه نزد اهل نظر است ، نوعى است از اين طبيعت كليّه . و در حقيقت نسبت طبيعت كليّه به نفس رحمانى بعينها نسبت صورت نوعيهء جسم كلَّى است به جسم ، زيرا كه جسم نوعى است از انواع جوهر . پس چاره نيست از صورت نوعيه و صورت روحانيه كه مقوّم او باشد و امتداد مطلقى كه صورت جسميه مستفاد است از مقوّمه . پس از براى لزوم اين استلزام مر طبيعت كليّه را قبول كرد نفس الهى صور موجودات روحانيه و جسمانيه را ، چنان كه قبول مىكند نفس صور حروف و كلمات را به واسطهء صوت ، لا جرم نفس مر صور عالم را چون هيولى است « 78 » مر أجسام را ، زيرا كه أجسام فايضه است بر آن جوهر ، و متعيّنه در وى . پس نيست آن چه نفس رحمانى مستلزم اوست مگر عين طبيعت كليّه و صور فايضه بر وى . پس عناصر نيز صورتى است از صور طبيعيه ، چنان كه مذكور خواهد شد .
--> « 77 » پا : « است » نبود . « 78 » قا : هيولاى .