حسين بن حسن خوارزمي

792

شرح فصوص الحكم

آن كس كه راجع شدن او با مرأه از براى مجرّد التذاذ باشد و نداند كه لذت از كه مىيابد ، و معلوم نكند كه متجلَّى به اين لذت كيست ، پس در حقيقت او جاهل باشد به امر نفس خود را ، و نمىداند كه مظهرى است از مظاهر حق سبحانه ، از براى اين مرأه را نيز كه صورتى است از صور نفس او نمىداند و نمىشناسد كه در حقيقت غير او نيست لا جرم نمىشناسد كه حقيقتى كه متجلى به صورت اوست آن حقيقت است كه لذت مىيابد از حق كه متجلى است به صورت مرأه . پس او از نفس خويش نمىداند آن را كه تا نگويد ديگران از او نمىدانند . بيت : نيست در هستى بتر از ناشناخت يار با او و نيارد « 34 » عشق باخت كما قال بعضهم : [ 331 - ر ] صح عند الناس أنى عاشق غير أن لم يعرفوا عشقى لمن يعنى : به حكم آن كه مىگويند كه عشق و اشك را نتوان نگه داشت ، خلق مىدانند كه عاشقم و از اشك گلگون و چهرهء كاهى مىشناسند كه در عاشقى صادقم . مرا اگر تو ندانى بپرس از اين شبها بپرس از رخ زرد و ز خشكى لبها ميان صد كس عاشق چنان پديد بود كه آفتاب و مه اندر ميان كوكبها اگر چه عاشقى مرا مىدانند ، اما معشوق حقيقى مرا نمىشناسند . مجنون در صورت ليلى آشفتهء جمالى است كه جز آن جمال همه قبيح است . شخصى به خواب ديدست مجنون عامرى را آن از اوان فطرت مست مدام ليلى پرسيد كاى برادر اندر مقام پرسش حكم از جلالت آمد يا از خرام ليلى گفتا همين اشارت آمد ز حىّ قادر شرمت نبد كه ما را خواندى به نام ليلى چون دلبر حقيقى از پرده ها برون شد آن جا كدام مجنون ، آن جا كدام ليلى كذلك هذا أحبّ الالتذاذ فأحب المحل الذي يكون فيه و هو المرأة ، و لكن غاب عنه روح المسألة . فلو علمها لعلم به من التذّ و من التذّ ) * يعنى : همچنين اين رجل جاهل دوست داشت التذاذ را ، و محلى را كه التذاذ از او حاصل است كه آن مرأه است ، و لكن غايب شد از او روح مسأله ، كه اگر به علم يقيني يا عيانى و شهودى دانستى ، هر آينه دريافتى كه كيست كه لذت مىيابد و از كه لذت مىيابد .

--> « 34 » پا : نداند .