حسين بن حسن خوارزمي

778

شرح فصوص الحكم

فإنما حبّب إليه النساء فحنّ إليهن لأنه من باب حنين الكل إلى جزئه ، فأبان بذلك عن الأمر في نفسه من جانب الحق في قوله في هذه النشأة الانسانية العنصرية « وَنَفَخْتُ فِيه من رُوحِي » . ببايد دانست كه مرأه به اعتبار حقيقت عين رجل است ، و به اعتبار تعيّن هر يكى از ديگرى ممتاز . و چون مرأه در اصل از رجل ظاهر شده است ، لا جرم به منزلهء جزوى است منفصل گشته از او ، و ظهور يافته به صورت انوثت . پس حنين او - صلَّى الله عليه و سلَّم - بسوى نسوان از باب حنين كل است به جزوش ، لا جرم رسول - عليه السّلام - اظهار كرد به اين قول امرى را كه در نفس اوست و هم امرى را كه در جانب الهى است ، چه قول حق - سبحانه و تعالى - كه مىفرمايد : * ( وَنَفَخْتُ فِيه من رُوحِي ) * « 5 » » ، دلالت مىكند بدين كه نسبت آدم به ربّش بعينها نسبت جزو است به كلَّش و فرع به اصلش ، و هر كلى را حنين است به جزوش ، و هر اصل را شوق است بسوى فرعش ، لا جرم از اين روى ارتباط بين الطرفين حاصل باشد ، و هر يك از وجهى محب باشد و از وجهى محبوب . ثم وصف نفسه بشدة الشوق إلى لقائه فقال للمشتاقين « يا داود إنى أشد شوقا إليهم » يعنى المشتاقين إليه . و هو لقاء خاص . بعد از آن وصف كرد نفس خود را به شدت شوق به لقاى آن كه مشتاق اوست . و چون محبّ مشتاق در حقيقت عين محبوب است اگر چه به اعتبار تعيّن غير اوست « الى لقائه » گفت . پس خطاب كرد داود را از براى مشتاقان ، و گفت : شوق من به لقاى ايشان بيش از شوق ايشان است به لقاى من . و اين لقاى خاص است . يعنى لقاى حق - سبحانه و تعالى - نفس خود را در صورت محب مشتاق لقاى خاص است ، و غير لقاى اوست مر نفس خود را در صورت اطلاق كلى [ 325 - ر ] و غيب اصلى . و اين لقا را خصوصيتى است كه بى اين تجلى معيّن حاصل نمىشود ، چنان كه در اوّل كتاب گذشت . و لهذا شوق او « 6 » از شوق ايشان زيادة است از براى آن كه اين لقا كه مطلوب حق است بى وجود محب ، كه مرآت جمال نماى اوست ، حاصل نمىشود ، لا جرم حق را اشتياق لقاى محب پيش از وجود او بود ، و محب پيش از

--> « 5 » س 15 ى 29 و س 38 ى 72 . « 6 » قا : انسان .