حسين بن حسن خوارزمي
614
شرح فصوص الحكم
و در فص شعيبى گذشت كه حق - سبحانه و تعالى - را دو تجلى است : تجلى غيب و تجلى شهادت . پس به تجلى غيبى « 34 » دل را استعداد مىبخشد پس دل متّسع مىگردد ، لا جرم به تجلى شهودى بحسب اين استعداد بر او تجلى مىكند . و لو أن الميت و المقتول - أيّ ميت كان أو أيّ مقتول كان - إذا مات أو قتل لا يرجع إلى الله ، لم يقض الله بموت أحد و لا شرع قتله . پس اگر ميت و مقتول ، هر ميتى كه باشد خواه سعيد و خواه شقي ، و هر مقتولى كه بود خواه به ظلم و خواه به حق ، و اگر بميرد و كشته شود و به حق راجع نگردد ، حق - سبحانه و تعالى - هرگز قضاى موت بر هيچ احدى نكردى و قتل هيچ احدى را مشروع نساختى ، از آن كه عدم شرّ محض است و اعدام بالكليّة موجب فناى ربوبيت ، چه تحقّق ربوبيت به مربوبيت [ است ] . پس اگر بدين موت صورتى از محل سلطنت اسم ظاهر و ربوبيت « 35 » او بيرون مىآيد در ولايت سلطان [ 253 - پ ] اسم باطن و عبوديت او داخل مىشود پس از بنده بودن خارج نمىگردد . فالكل في قبضته : فلا فقدان في حقه . پس همه در قبضهء اوست ، در حقّ حق هيچ فقدان نيست از آن كه رجوع ، محيط همه [ است ] لا جرم خروج هيچ چيز از او متصور نيست . بيت : گر چه از ما كم شد از وى كم نشد بى دو چشم غيب كس محرم نشد فشرع القتل و حكم بالموت لعلمه بأن عبده لا يفوته : فهو راجع إليه . على أن قوله « وَإِلَيْه يُرْجَعُ الأَمْرُ كُلُّه » أي فيه يقع التصرف ، و هو المتصرّف . پس مشروع گردانيد قتل را و حكم به موت [ را ] از براى آن كه مىداند كه اين تفريق سبب اتصال است ، و اين فراق موجب وصال ، و فوت از ميان خلق حضور است با حق ، و اگر چه ظاهرا ممات است اما در حقيقت چهره شوى حيات است . چنان كه مىفرمايد ، بيت : مرگ است چهره شوى حيات تو همچو مى مىبر كف است چهره پر از چين چه مانده اى مرگ از پى خلاص تو غمخوار و واسطه است جان كن نثار واسطه غمگين چه مانده اى و چون رجوع شيء بسوى شيء به دو معنى است « 36 » : يكى چنان كه
--> « 34 » پا : بغيبى . « 35 » پا : « به مربوبيت . . . ربوبيت » نبود . « 36 » قا : « است » نبود .