الشيخ أبو الفتوح الرازي
237
روض الجنان وروح الجنان في تفسير القرآن ( فارسي )
و قوله : * ( مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ ) * ، اضافت مصدر است با مفعول . و قوله : * ( فِي بِضْعِ سِنِينَ ) * ( 1 ) * ( ) * ، از سه سال باشد تا ده سال ( 2 ) ، يقال : بضع رجال و بضعة عشر رجلا . * ( لِلَّه الأَمْرُ ) * ، فرمان خداى راست . * ( مِنْ قَبْلُ وَمِنْ بَعْدُ ) * ، اين مبنى است بر ضمّ بناى عارض براى قطع مضاف اليه از او چون مضاف اليه با او برند با حال جرّ شود ، يقال : من قبل زيد و من بعده . امّا اختيار ( 3 ) ضمّ براى آن كردند كه اين حركت ( 4 ) در حال اعراب بر او صورت نبندد . * ( وَيَوْمَئِذٍ يَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ ) * ، و آن روز كه غلبهء روم باشد بر پارس ( 5 ) ، مؤمنان شادمانه شوند به نصرت خداى . و قصهء اين آن است كه مفسّران ( 6 ) گفتند ( 7 ) : در پارس ( 8 ) زنى بود كه فرزندان او همه پادشاه بودند و شجاع . كسرى اين زن را بخواند و گفت : من مىخواهم كه لشكرى به روم فرستم و بر ايشان اميرى كنم از فرزندان تو ، تو احوال فرزندان خود مرا بگو تا من بدانم كه كيست كه اين كار را شايد ؟ گفت : امّا پسر من فلان ، از گرگ حذرتر است و از روباه محتالتر . و امّا پسر ديگر كه فرخان نام است ، از تيغ و سنان در كارها روندهتر است . و امّا پسر ديگر شهر - بر از ( 9 ) بغايت حليم است . خصال فرزندان من اين است كه گفتم . كسرى گفت : من اين پسر حليم را به ( 10 ) امير لشكر كردم ( 11 ) ، و لشكر ( 12 ) به او داد و او را به جانب روم گسيل كرد . آن جا رفتند و قتال كردند ، و ظفر يافتند ، و قتل بسيار كردند ، و شهرهايشان خراب كردند ، و درختان زيتون ببريدند . و امير لشكر روم از جهت قيصر مردى بود نام او بخنس ( 13 ) ، و اين كارزار به اذرعات و بصرى كردند ، و اين نزديكترين شهرى ( 14 ) است از شهرهاى شام به زمين عرب و عجم .
--> ( 1 ) . همهء نسخه بدلها بضع . ( 8 - 2 ) . آط ، آب ، آج ، لب ، آز ، كا : از سه باشد تا ده . ( 3 ) . همهء نسخه بدلها ، بجز كا : اختصار . ( 4 ) . اساس : جرّ ، با توجّه به ديگر نسخه بدلها تصحيح شد . ( 5 ) . همهء نسخه بدلها : فارس . ( 6 ) . آب ، آز ، مش : مؤمنان . ( 7 ) . همهء نسخه بدلها ، بجز كا كه . ( 9 ) . كا : شهريراز ، ديگر نسخه بدلها : شهريزاد . ( 10 ) . آط ، آب ، آز ، مش : حليمتر را ، آج ، لب : حليم تو را . ( 11 ) . مش : به اميرى لشكر قبول كردم . ( 12 ) . آط ، آب : لشكرى . ( 13 ) . كذا در اساس ، آط ، آب ، لب : مخلس ، آز : محنس . ( 14 ) . همهء نسخه بدلها : نزديكتر زمينى .