الشيخ أبو الفتوح الرازي
193
روض الجنان وروح الجنان في تفسير القرآن ( فارسي )
بيان كردهايم . * ( فَأَكَلا مِنْها ) * ، از آن درخت بخوردند . * ( فَبَدَتْ لَهُما سَوْآتُهُما ) * ، عورت ايشان ظاهر شد ، بادى در آمد و حلَّه از تن ايشان بربود ، و بادى در آمد و تاج از سر ايشان بربود . * ( وَطَفِقا ) * ، بايستادند و برگ اشجار بهشت بر هم مىدوختند تا از او عورت پوشى ساختند ، يقال : طفق يفعل كذا و اخذ يفعل كذا ، بمعنى واحد . * ( عَلَيْهِما ) * ، اى على انفسهما و سوءاتهما . * ( مِنْ وَرَقِ الْجَنَّةِ ) * ، گفتند : برگ انجير بود . * ( وَعَصى آدَمُ رَبَّه فَغَوى ) * ، و آدم عاصى شد و غاوى . اگر گويند : نه شما بر پيغامبران صغيره و كبيره روا نمىدارى ، چون است كه خداى تعالى عصيان و غوايت به آدم حوالت مىكند ؟ جواب گوييم : عصيان ، مخالفت امر با ارادت باشد ، و امر و ارادت از حكيم تعلَّق دارد هم به واجب و هم به مندوب ، چون به ادلَّهء عقل بدانستيم ( 1 ) كه مخالفت امر واجب بر آدم روا نباشد ، لابد حمل بايد كرد بر مخالفت امر مندوب . اگر گويند : بر اين ( 2 ) قاعده لازم آيد كه پيغامبران خداى هميشه عاصى باشند ، چه ايشان خالى نباشند از ترك مندوبات ، گوييم : اين اطلاق نكنيم در حقّ پيغامبران ، چه اين لفظ به عرف مخصوص شده است به فاعل قبيح و تارك واجب ، و از اين جاست كه اسم ذمّ است امّا مقيّد روا داريم ، گوييم : اگر مراد به معصيت ايشان ترك مندوب است آرى ، و اگر فعل قبيح يا ترك واجب است ، نه . و امّا قوله : * ( فَغَوى ) * ، اى خاب ، براى آن كه « غىّ » در كلام عرب به معنى خيبت آمده است ] ( 3 ) ، قال الشّاعر - شعر : فمن يلق خيرا يحمد النّاس امره و من يغو لا يعدم على الغىّ لائما شاعر مىگويد : هر كه او خيرى بيند ، يعنى هر كه او مالى دارد مردمان او را حمد كنند و كار او پسنديده دارند و اگر چه نباشد ، و آن كه او غاوى باشد - يعنى خايب - و نوميد از مال و درويش باشد ، مادام او را ملامت كننده باشند ، و مانند اين بيت در معنى قول قطامى است كه مىگويد - شعر :
--> ( 1 ) . آج ، لب : ندانستيم . ( 2 ) . آج ، لب : آن . ( 3 ) . اساس : تا بدين جا افتادگى دارد ، از آط ، افزوده شد .