الشيخ أبو الفتوح الرازي

20

روض الجنان وروح الجنان في تفسير القرآن ( فارسي )

من حديث روايت مىكردم از رسول - عليه السّلام - مردى بيامد لثام بر بسته و در برابر من بنشست هر گه من گفتم : قال رسول اللَّه ، او گفت : قال رسول اللَّه ، هر گه كه من خبرى روايت كردم ، او خبرى روايت كرد ، من او را گفتم : به خداى بر تو كه بگوى تا تو كيستى كه من تو را نمىشناسم ؟ او لثام [ 5 - پ ] باز كرد و روى به قوم كرد و گفت : الا من : عرفني فقد عرفني و من لم يعرفنى فانا جندب بن جنادة البدريّ ابو ذرّ الغفارىّ سمعت رسول اللَّه : - صلَّى اللَّه عليه - و آله بهاتين و الَّا فصمّتا و رأيت بعينىّ و الَّا فعميتا يقول : عليّ قائد البررة و قاتل الكفرة منصور من نصره و مخذول من خذله » ، گفت : هر كه مرا شناسد خود شناسد و هر كه مرا نشناسد ، من جندب بن جنادة البدرىّ ام ابو ذرّ غفارى از رسول خدا ( 1 ) شنيدم به اين گوشها و اگر نه چنين است كر باد و به اين چشمها ديدم و الَّا كور باد كه مىگفت : على پيشرو ابرار است و قاتل كفّار است ، ناصر او از قبل خدا ( 2 ) منصور است و خاذل او مخذول . آنگه گفت : ( 3 ) با رسول خداى نماز بكرديم ( 4 ) نماز پيشين سائلى ( 5 ) در مسجد سؤال كرد . كس او را چيزى نداد سايل دست برداشت و گفت : ( 6 ) گواه باش كه در مسجد رسول تو سؤال كردم كس ( 7 ) مرا چيزى نداد . على ( 8 ) نماز مىكرد به ركوع در بود ، اشاره كرد به انگشت به سايل و انگشت برداشت تا سايل انگشترى از انگشت او برون كرد ( 9 ) ، و گواهى دهم كه انگشترى در دست راست داشت و رسول - عليه السّلام - مىنگريد چون على ( 10 ) ( ع ) انگشترى بداد وسايل خشنود شد ، رسول - عليه السّلام - سر سوى آسمان كرد و گفت : اللَّهمّ إنّ اخي موسى سألك فقال : رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي وَيَسِّرْ لِي أَمْرِي وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسانِي يَفْقَهُوا قَوْلِي وَاجْعَلْ لِي وَزِيراً مِنْ أَهْلِي هارُونَ أَخِي اشْدُدْ بِه أَزْرِي وَأَشْرِكْه فِي أَمْرِي ) * فانزلت فيه قرانا ناطقا ، سنشد عضدك باخيك و نجعل لكما سلطانا

--> ( 1 ) . مج ، مت ، وز ، مر جل جلاله . ( 2 ) . مج ، مت ، وز ، آن : خداى . ( 3 ) . مج ، مت ، وز ، آج ، لت يك روز ( 4 ) . مج ، مت : نماز مىكرديم ، وز : نماز مىكردم ، مر : نماز كرديم . ( 5 ) . آن : سائل . ( 6 ) . مج ، مت ، وز ، آج ، لت ، مر بار خدايا . ( 7 ) . آج : كسى . ( 10 - 8 ) . مر عليه السلام . ( 9 ) . مج ، مت ، وز ، لت ، مر : بگرفت ، آج ، لب : بيرون كرد .