الشيخ أبو الفتوح الرازي
268
روض الجنان وروح الجنان في تفسير القرآن ( فارسي )
كافران است و دليل بر آن كه چنين است ، اين خبر متّفق عليه است من قوله - عليه السّلام : من احبّ لقاء اللَّه احبّ اللَّه لقاءه و من كره لقاء اللَّه كره اللَّه لقاء ، هر كه لقاى خدا دوست دارد خداى تعالى لقاى او دوست دارد ، و هر كه لقاى خداى تعالى كاره بود ( 1 ) خداى تعالى لقاى او را كاره بود ، معنى آن است كه : هر كس ( 2 ) كه خواهد كه با جوار رحمت خداى شود ، خداى تعالى او را خواهد كه با جوار رحمت خود برد ، و هر كه اين خير به خود نخواهد خداى تعالى با او نخواهد ، به آن معنى كه چون اين راه نسپرده باشد از ايمان و طاعت ، خداى تعالى كاره باشد ثواب او را . پس محال است در اين خبر حمل « لقاء » بر رؤيت كردن براى آن كه [ 66 - ر ] احبّ اللَّه لقاءه و كره اللَّه لقاءه ، از اين طرف محمول نتواند بودن به رؤيت ، پس معلوم شد كه مراد به « لقاء » خروج است با سراى آخرت آن جا كه حكم خداى را باشد - جلّ جلاله . حق تعالى گفت : زيانكار شوند ( 3 ) آنان كه دروغ داشتند حشر و نشر و ثواب و عقاب را . * ( حَتَّى إِذا جاءَتْهُمُ السَّاعَةُ بَغْتَةً ) * ، تا كار به جايى رسيد ( 4 ) كه قيامت به ايشان آيد ناگاه ، يقال : بغته ( 5 ) الامر يبغته بغتا و بغتة اذا فاجأه ، قال الشّاعر : و لكنّهم بانوا ( 6 ) و لم اخش بغتة و افظع ( 7 ) شىء حين يفجأك البغت چون حال چنين باشد ، گويند : * ( يا حَسْرَتَنا ) * ، أى حسرت ما پندارى حسرت را مىبخوانند به منزلت آن كس كه او را بخوانند ، گويند : بياى كه جاى تو است و وقت تو است ، و اين عبارت باشد از شدّت ( 8 ) ندم ، و اصل او من حسر البعير اذا كلّ و اعيا ، و منه قوله : يَنْقَلِبْ إِلَيْكَ الْبَصَرُ خاسِئاً وَهُوَ حَسِيرٌ ( 9 ) ، أى كليل ، پندارى كه نادم از بس ( 10 ) پشيمانى كه خورده است خسته و مانده شده است چنان كه چهار پاى در راه بماند و اين حسر ( 11 ) بر اين نهاد براى مبالغه باشد و معنى تنبيه مخاطب باشد بر غايت
--> ( 1 ) . مج ، وز ، مت : خداى را كاره باشد . ( 2 ) . وز : كسى . ( 3 ) . مج ، وز ، مت : شدند . ( 4 ) . مج ، وز ، مت : آج ، لب ، بم ، مل ، لت ، مر : رسد ( 5 ) . مج ، وز ، مت ، لب : بغتته . ( 6 ) . مج ، وز ، مت : باتوا . ( 7 ) . مج ، وز ، مت : و اقطع . ( 8 ) . اساس و ، با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها زايد مىنمايد . ( 9 ) . سورهء ملك ( 67 ) آيهء 4 . ( 10 ) . مر : ندارد ، مج ، وز ، مت : پس . ( 11 ) . مج ، وز ، مت ، لت ، مر : سخن ، لب : خبر .