الشيخ أبو الفتوح الرازي
191
روض الجنان وروح الجنان في تفسير القرآن ( فارسي )
تنوين : * ( وَلا نَكْتُمُ شَهادَةَ اللَّه ) * ، چنان كه قسم تعلَّق به كلام اوّل ندارد ، آن جا وقف باشد كه شهادة ، آنگه ابتدا كند ( 1 ) [ به سوگند ] ( 2 ) كه : اللَّه انّا اذا لمن الاثمين ان فعلنا ذلك و كتمنا الشّهادة ، و يعقوب خواند به تنوين و « الف » استفهام در « آللَّه » به عوض [ حرف ] ( 3 ) قسم كه بيفگند و جرّ « اللَّه » . چون آيت فرود آمد ، رسول - عليه السّلام - اين دو ترسا را بخواند ، و چون نماز ديگر گزارده بود ( 4 ) ايشان را بنزديك منبر بداشت و سوگند بداد كه ايشان از اين إناء سيمين كه بر ايشان دعوى است بىخبراند و خيانتى ( 5 ) نكردهاند ، سوگند بخوردند . رسول - عليه السّلام - رها كرد ايشان را چون سوگند خورده بودند ، آنگه اناء بر دست ايشان ظاهر شد ، سعيد جبير گفت از عبد اللَّه عبّاس كه : اناء بر دست كسى با ديدار آمد ( 6 ) ، از اهل مكّه در او آويختند ، گفتند : ما از تميم و عدىّ خريديم و بعضى دگر گفتند : بر دست ايشان پديد آمد . وارثان مرد در آن ( 7 ) آويختند ، ايشان دعوى كردند كه : ما اين از او خريديم ( 8 ) ، گفتند : پس چرا اوّل نگفتى ( 9 ) ؟ گفتند : براى آن كه گواه نداشتيم اين دعوى نكرديم . ايشان بيامدند و رسول - عليه السّلام - را خبر دادند ، خداى تعالى اين آيت فرستاد . گفتند : وارثان در اناء ( 10 ) آويختند و دعوى كردند گواه ( 11 ) نداشتند ، رسول - عليه السّلام - به ظاهر شرع ايشان را سوگند داد كه سوگند ( 12 ) بر مدّعى عليه باشد . قوله : * ( فَإِنْ عُثِرَ عَلى أَنَّهُمَا اسْتَحَقَّا إِثْماً ) * ، اگر اطَّلاع افتد و واقف شوند ، و اصل « عثار » شكرفيدن ( 13 ) و افتادن باشد ، چنان كه در عبارت ما گويند ، من به سر آن كار افتادم ، و اعشى مىگويد در عثار به معنى سقوط ( 14 ) .
--> ( 1 ) . مج : انتفا كند . ( 3 - 2 ) . اساس : ندارد ، با توجّه به مج ، وز افزوده شد . ( 4 ) . مج ، وز ، مت ، آج ، لب ، بم : گذارده بود . ( 5 ) . اساس ، بم : كلمه به صورت « جنايتى » هم خوانده مىشود . ( 6 ) . مج ، وز ، مت ، آج ، لب ، لت ، مر : پديد آمد . ( 7 ) . آج ، لب : در آنان ، لت : در ايشان در . ( 8 ) . مج ، مت : بخريديم . ( 9 ) . آج ، لب ، مر : نگفتيد . ( 10 ) . آج ، لب ، لت : آنان . ( 11 ) . مج ، وز ، مت : و گواه . ( 12 ) . لت : كه بيّنه . ( 13 ) . مج ، وز ، مت : سكرفيدن . ( 14 ) . مج ، وز ، مت شعر .