الشيخ أبو الفتوح الرازي

96

روض الجنان وروح الجنان في تفسير القرآن ( فارسي )

و اين لغتى باشد شاذ ( 1 ) ، قرآن بر اين حمل نكنند ، وجهى دگر آن است كه : بدل ضمير مرفوع متّصل باشد كه ضمير فاعل است من الواو في قوله : * ( عَمُوا وَصَمُّوا ) * ، چون اين « واو » ضمير مرفوع آمد به فاعليت كثير از او بدل كرد - بدل البعض من الكلّ ، چنان كه : جاءنى القوم اكثرهم . و وجهى دگر آن است كه : خبر مبتداست در جاى فعل نهاده ، و التّقدير ذو العمى و الصّمم كثير منهم [ 24 - ر ] ، و مثله قولهم : شرّ اهرّ ذا ناب ، و التّقدير ما اهرّ ذا ناب الَّا شرّ و اگر اين تقدير نكنند مبتدا نكره شود در جاى خود ، و اين در كلام ايشان درست نباشد . وجهى دگر آن است كه : جواب سايلى باشد كه پندارى چون گفت قديم تعالى : * ( فَعَمُوا وَصَمُّوا ) * ، قائلى گفت : من هم فاجاب ، و قال : * ( كَثِيرٌ مِنْهُمْ ) * . * ( وَاللَّه بَصِيرٌ بِما يَعْمَلُونَ ) * ، و خداى - جلّ جلاله - بينا و داناست به آنچه ايشان مىكنند ، مورد او تهديد و وعيد است ، يعنى بر او هيچ پوشيده نيست از اجزاء تفاصيل ( 2 ) آن تا هر يكى را بر وفق آن كه بايد ، چنان كه شايد جزا دهد ( 3 ) . * ( لَقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قالُوا إِنَّ اللَّه هُوَ الْمَسِيحُ ابْنُ مَرْيَمَ ) * ، كافر شدند آنان كه گفتند : خداى معبود كه استحقاق عبادت دارد عيسى مريم است و بيان كرديم كه : « كفر » جحود به دل باشد ( 4 ) آن را كه واجب باشد كه به او اقرار دهند و از قبيل اعتقاد باشد و آن را به افعال جوارح هيچ تعلَّق نيست . اگر گويند : نه در اين آيت قول را كفر خواند ، گفت : ترسايان به اين قول كافر شدند ، گوييم از اين دو جواب است : يكى آن كه مراد به قول مذهب و اعتقاد است ، چنان كه گويند : اين قول ابو حنيفه است و اين قول شافعى است ، يعنى مذهب و اعتقاد ايشان ، دگر آن كه : چون اعتقاد خبيث ايشان عند قول ايشان ( 5 ) پيدا شد ، خداى تعالى اعتقاد را قولى ( 6 ) خواند لما كان ظهوره لنا عند ذلك . و رمّاني گفت : « كفر » تضييع حقّ نعمت باشد ، إمّا به جحود و امّا به آنچه جارى مجراى آن بود در

--> ( 1 ) . مج ، مت ، وز ، لت ، مر : و اين لغتى شاذ است لغت ، آج : و اين لغتى چه شاذّ است . ( 2 ) . مج ، مت ، وز : تفصيل . ( 3 ) . آج ، لب قوله . ( 4 ) . آف : كفر بدل جحود باشد ، مر : كفر جحود باشد بدل . ( 5 ) . مج ، مت ، وز ، لت ، مر : قولشان . ( 6 ) . مج ، مت ، وز ، لت ، مر : قول .