الشيخ أبو الفتوح الرازي
322
روض الجنان وروح الجنان في تفسير القرآن ( فارسي )
و بعضى دگر گفتند : أريحا كه زمين مقدّسه بود بر دست يوشع بن نون گشاده شد پس مرگ موسى ، و موسى و هارون هر دو در تيه فرمان يافتند و هارون از پيش ( 1 ) موسى فرمان يافت . و قصّهء وفات او آن بود كه خداى تعالى وحى كرد به موسى كه من قبض روح هارون خواهم كردن او را برگير ( 2 ) و به فلان كوه بر موسى - عليه السّلام - هارون را گفت : اى برادر خيز تا به فلان كوه شويم . برخاستند و آن جا رفتند بر آن كوه درختى ديدند كه مانند آن به حسن نديده بودند و خانه [ اى ] ( 3 ) ديدند در زير آن درخت و سريرى در او نهاده و بر آن سرير بسترها افگنده ( 4 ) و بوى خوش و نسيمى با راحت . هارون موسى را گفت : مرا مىبايد كه ساعتى اين جا بخسپم ( 5 ) . گفت : روا باشد . گفت : ترسم كه خداوند خانه بيايد و خشم گيرد . موسى گفت : تو انديشه مدار كه من جواب او بدهم . هارون گفت : تو نيز با من بياى و بخسپ ( 6 ) تا اگر خداوند خانه آيد و خشم گيرد هر دو به يك جاى باشيم . [ 379 - پ ] موسى - عليه السّلام - گفت : روا باشد . برفتند و هر دو بر سرير بخفتند . چون در خواب شدند مرگ هارون را بگرفت هارون از رنج نزع از خواب در آمد و موسى را بيدار كرد و وداع كرد و جان بداد . فرستگان ( 7 ) بيامدند و آن سرير ( 8 ) همچنان برگرفتند و به آسمان بردند و آن درخت ناپديد گشت . موسى با بنى اسرائيل آمد ايشان گفتند : هارون را چه كردى . گفت خداى تعالى قبض روح او كرد . گفتند : هارون را ببردى و بكشتى براى آن كه ما او را دوست داشتيم و بر او حسد كردى به اين سبب موسى گفت : هارون برادر من بود ( 9 ) از مادر و پدر كى روا دارم كه برادر را بكشم ؟ او را باور نداشتند و او را رنجه مىداشتند تا موسى - عليه السّلام - دعا كرد . گفت : بار خدايا براءت ساحت من پيدا كن ، و دو ركعت نماز كرد و اين دعا بكرد و خداى تعالى بفرمود تا فرشتگان ( 10 ) سرير بياوردند و در بنى اسرائيل بنهادند و بر او ندا كردند كه او ( 11 ) هارون است مات حتف انفه و لم يقتله ،
--> ( 1 ) . مر : پيش از . ( 2 ) . مر : بردار . ( 3 ) . اساس : ندارد ، از وز افزوده شد . ( 4 ) . آج ، لب ، فكنده . ( 5 ) . وز ، تب ، آج ، لب ، مر ، لت : بخسبم . ( 6 ) . وز ، آج ، لب ، مر ، لت : بخسب . ( 7 ) . لت : فرشتهها . ( 8 ) . مر ، لت را . ( 9 ) . وز : ندارد . ( 10 ) . لت : فرشتهها ، آج ، لب ، مر آن . ( 11 ) . وز ، تب ، آج ، لب ، مر ، لت : اين .