سيد علي اكبر قرشي

69

قاموس قرآن ( فارسي )

يهودى بر آن صحّه گذاشته است . لازم است به آن اشاره شود . وهب بن منبّه گويد : عبد الله بن ابى قلابه ، براى پيدا كردن شتر خود در صحراهاى عدن ميگشت ناگاه بشهرى رسيد ، اطراف آن قلعه بود ، عبد الله گمان كرد كه در آنجا كسى هست ، وارد قلعه شد ، دو درب بسيار بزرگ ديد ، كه با ياقوتهاى سفيد و سرخ مرصّع بودند كاخهائى ديد كه بالاى آنها غرفه ها و غرفه هاى ديگر كه از طلا و نقره و لوءلوء و ياقوت بنا شده بودند . . . و كاخها با لئالى و مشك و زعفران مفروش ( شن ريزى ) شده بود ، چشمه هائى از نقره ديد كه آب آنها از آفتاب روشنتر بود . . . از لوءلوء و زعفران و مشك آنجا مقدارى برداشت و بيرون آمد . قضيّهء اين شخص بمعاويه رسيد ، او را احضار كرد و او آنچه ديده بود باز گفت ، معاويه گفت : تا كعب الاحبار را حاضر كردند و از وى در اين باره توضيح خواست ، كعب گفت : آرى آن بهشت شدّاد است و چنين و چنان بود و در زمان تو مردى كه داراى فلان صفات است در طلب شتر خود به آنجا وارد خواهد شد . سپس ، بعبد الله بن ابى قلابه كه در آنجا بود نگاه كرد و گفت : به خدا قسم اين همان مرد است ( مجمع البيان بطور اختصار ) . اين افسانه چنان كه ديديم از وهب بن منبّه است و كعب الاحبار آن را تصديق مىكند ، حال اين دو نفر بر اهل تحقيق روشن است ، در كتاب « سيرى در اسلام » وضع آن دو را ضمن بحث جاعلين حديث ، آشكار كرده‌ام . اين شهر در كجاى دنياست ، كدام كاوشهاى علمى و زير زمينى ، وجود آن را تأييد مىكند ؟ ! در آن روزگار : آنهمه طلا و نقره و . . . از كجا جمع شده بود ؟ ! . زمخشرى در كشّاف از وهب نام نبرده و ميگويد : چنين روايت شده ، سپس تصديق كعب در محضر معاويه را نقل مىكند ، مجلسى