الشيخ الصدوق ( مترجم : اصفهاني )
96
عيون أخبار الرضا ( ع ) ( فارسي )
حجت و دليل روشن باشد در تضييع آنچه را ضايع نمودند و بوظيفهء خود عمل نكردند و بسا هست گفته مىشود به مردى سگ يا گاو يا حمار يا شيرين يا تلخ يا شير درنده و حال اينكه تمام اينها خلاف معنى مرد است زيرا كه اين اسماء واقع نشده است بر معانى كه از براى آن معانى وضع شده است به علت اينكه انسان شير نيست و سگ نيست پس بفهم اينها را خداوند رحمت كند ترا اى حسين بن خالد و خداى عز و جل كه ناميده مىشود بعالم نه به جهت آن علم كه حادث است و اشياء را به آن دانسته و به آن استعانت نموده در حفظ كردن آنچه بعد از اين مىآيد از امر او و تفكر در آنچه ميفرمايند خلق خود را و فانى نمودن گذشتگان از مخلوق او از كسانى را كه فانى كرده است آن قسم علمى كه اگر آن علم و يقين نزد او حاضر نباشد جاهل و ضعيف خواهد بود چنانچه ما علماء مخلوق را مىبينيم كه آنها را عالم ميگويند به جهت علمى كه حادث است زيرا كه پيش از اخذ اين علم جاهل بودند و بسا هست كه اين علم از نظر آنها ميرود و چيزى نميدانند و جاهل ميشوند و حقتعالى را عالم ميگويند به جهت اينكه چيزى بر او مجهول نيست پس لفظ علم جامع ميان خالق و مخلوق است و در هر دو استعمال مىشود و ليكن در معنى مختلف است چنانچه بر تو معلوم شد و حقتعالى را سميع ميگويند و ليكن جزء از براى او نيست كه به آن جزء و عضو مخصوص صدا را بشنود و بتواند به آن جزء به بيند چنانچه ما مخلوق به آن جزئى كه مىشنويم قدرت نداريم با آن جزء به بينيم و لكن خداى عز و جل خودش خبر داده كه صداها بر او پوشيده نيست و ليكن نه به آن حد و وصفى كه از براى ما مخلوق مقرر است پس لفظ سميع جامع ميان خالق و مخلوق است و بر هر دو اطلاق مىشود اما در معنى مختلف است و همچنين است بصير كه خداوند را بصير ميگويند نه به جهت آنكه او را جزئى باشد كه بسبب آن جزء به بيند چنانچه ما مىبينيم بجزئى كه ثمر در غير ديدن نميكند و ليكن حقتعالى بنا است يعنى چيزى كه نظر كرده مىشود به آن بر او مجهول نيست پس اسم بصير جامع ميان خالق و مخلوق شد در لفظ اما در معنى مختلف است و ميگويند كه حقتعالى قائم است نه مقصود ايستادن بر ساق پاى در قطعهء از زمين است چنانچه ايستادن اشياء ديگر چنين است لكن حقتعالى خبر داده است كه او قائم است يعنى حافظ است چنان كه تو ميگوئى مردى كه قائم بامر ماست فلانست يعنى متكفل امور ما است و حفظ مىكند اطراف كار ما را و حقتعالى قائم است بر هر نفسى آنچه را كه عمل نموده و قائم نيز در كلام مردم بمعنى باقى است و قائم نيز مشعر بمعنى كفايت است مثل قول تو كه خطاب كنى مردى قائم بامر فلان را و ليكن قائم نسبت بمخلوق كسى است كه بر ساق پاى ايستاده باشد پس لفظ قائم جامع ميان خالق و مخلوق است و در لفظ متحد است و ليكن در معنى مختلف است و اما لطيف در حقتعالى پس مراد قلت و نازكى و كوچكى نيست بلكه مراد نفوذ در اشياء و امتناع از درك شدن است يعنى همه چيز را درك مىكند و چيزى او را درك نميكند مثل قول تو لطف عنى هذا الامر يعنى ناپديد شد از من اين امر يا اينكه لطف فلان في مذهبه و قوله يعنى پوشيدن فلان مذهب و قول خود را پس مراد بلطيف در اسم خدا اخبار از اينست كه وجود حق خفاء يافته از نظر