الشيخ الصدوق ( مترجم : اصفهاني )
97
عيون أخبار الرضا ( ع ) ( فارسي )
خلق پس عقل از درك آن منقطع شده و در طلب آن زوال يافته پس از آن عود كرده در حالتى كه به چيزى از آن نرسيده و وهم نيز درك آن ننموده پس چنين است لطافت خداوند و بلند است مرتبهء الهى از اينكه درك شود به حدى و معنى شود بوضعى و ليكن مراد از لطافت در مخلوق قلت و كوچكى است پس لطيف در لفظ متحد است نسبت به خالق و مخلوق و در معنى مختلف است . و اما خبير نسبت به خداوند كسى است كه چيزى از او پوشيده نشود و از او فوت شود و اين نه بسبب تجربه و اعتبار باشياء باشد يعنى بتجربه و اعتبار اشياء اين علم را تحصيل كرده باشد زيرا كسى كه اين طور تحصيل كند علم باشياء را جاهل بوده است و حقتعالى هميشه عالم بمخلوقات خود بوده است و ليكن خبير بمردم كسى است كه طلب خير كرده باشد از روى نادانى مثل متعلم پس لفظ خبير جامع ميان خالق و مخلوق است در لفظ متحد است اما در معنى مختلف است . اما ظاهر پس نسبت به خدا مراد اين نيست كه بلندى بر اشياء داشته باشد باينكه فوق اشياء باشد و بر روى آنها نشسته باشد و بر بالاى آن قرار گرفته باشد بلكه مراد آنست كه قهر و غلبه داشته باشد بر اشياء و قدرت داشته بر آنها چنانچه مردى گويد ظهرت على اعدائى و اظهرنى الله على خصمى يعنى غلبه يافتم بر دشمنان خود و خداوند غلبه دهد مرا بر دشمن من پس چنين است ظهور خداوند بر اشياء و معنى ديگر اينست كه حقتعالى ظاهر است از براى كسى كه اراده كند او را و چيزى بر او مخفى نيست و او تدبير كند و منظم كند هر چه خواهد پس چه ظاهريست كه ظاهرتر و امر او واضحتر از خداوند باشد زيرا كه تو هر زمان بخواهى مىبينى صنعت او را و در وجود تو اين قدر از صنعت الهى جارى شده است كه ترا از صنايع ديگر بىنياز مىكند و ليكن در ظاهر نسبت بمخلوق كسى است كه وجود او بروز يافته و بتعين و حد و وصف معلوم و معين شده است پس در لفظ ظاهر خالق و مخلوق متحد است در استعمال و ليكن در معنى مختلف است . اما باطن نسبت به خداوند مراد از آن واقف شدن بدرون اشياء نيست باينكه فرو رود در مطلب تا اينكه بر آن مطلع شود بلكه مراد واقف بودن بدرون اشياء است از جهت علم و حفظ و تدبير در آن مثل قول قائل ابطنته يعنى واقف شدم بر آن و دانستم اسرار پنهانى آن را و ليكن باطن نسبت بخلق بمعنى فرو رونده در چيزى پنهانى است تا آن را درك كند پس لفظ باطن نسبت به خالق و مخلوق متحد است اما در معنى مختلف است اما قاهر پس نسبت به خداوند مراد مكر و حيله و خدعه و مدارا و علاج نيست چنانچه بعضى از بندگان بعضى ديگر را مقهور ميسازند پس مقهور و مخذول از ايشان غالب و قاهر مىشود بر ديگرى و قاهر از ايشان مقهور و مغلوب مىشود بر ديگرى بلكه مراد نسبت بخداى عز و جل اينست كه جميع آنچه كه آفريده است ملبس به لباس ذلت هستند نسبت بصانع خود كه خداوند است و آنچه اراده كند نسبت بايشان نميتوانند امتناع كنند و به قدر يك چشم بهمزدن از حكم