محمد تقي جعفري
230
ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي )
مقتضاى استعداد فطرى او است ، با اين حال نمىتوان گفت : شخصيت انسانى بالاتر و با عظمتتر از كمال و خدا مىباشد . در اين گفتار مغالطه ايست ناشى از اختلاط بالقوهء محض و بالفعل در موضوع مزبور . آنچه كه شخصيت انسانى بالاتر است از آن ، دريافت مطلوبيت كمال است كه خود كمال بالقوه است و همچنين استعداد خداجويى است ، نه خود كمال فعلى و خدايابى فعلى . و امّا تحقق خود كمال و خدايابى فعلى قطعا هدف اعلاى شخصيت انسانى هستند كه موجب اعتلاى موقعيت و درجهء شخصيت آدمى مىباشند از آنچه كه طبيعت فعلى شخصيت اقتضاء مىكند . حال با توجه به اين مطالب روشن مىشود كه چرا كسى كه اين دنيا را مقصد نهايى تلقى كند كور است كور يعنى كسى كه مىتواند ببيند ، ولى نمىبينيد . كدامين انسان است كه با بينائى و مغز و روان معتدل خود ، حقارت اين دنيا را در برابر شخصيت و جوهر عظيم خود نبيند امّا بينايان ، اين دنيا را با همهء جاذبيتهايش و با همهء امتيازات مطلوبى كه دارد ، گذرگاهى مىبينند كه با حركت اختيارى و با هدفگيرى و الا در آن حركت مىكنند و هر لحظه به مقصد نهائى خود نزديكتر مىگردند . اين گونه حركت مستند بر علت است : آن علت اينست : كسى كه اين دنيا را در ارتباط با خويشتن از نظر هويت و ارزش مىشناسد ، قطعى است كه چنين شخصى مىداند كه از كجا مىآيد . يعنى او مىداند كه از حكمت و مشيت خداوندى بوجود آمده است و يقينى است كه بوجود آمدن از آن منبع با عظمت براى هدفى بسيار والاتر از خور و خواب و خشم و شهوت و طرب و عيش و عشرت است كه نابينايان را به خود مشغول مىدارد ، زيرا فقط با درك اين حقيقت است كه مىفهمد مسافرتى كه در عرصهء هستى شروع كرده است ، هنگامى شايستگى پيدا مىكند كه بداند از كجا آمده است و بقول شيخ محمود شبسترى : دگر گفتى مسافر كيست در راه كسى كاو شد ز اصل خويش آگاه