محمد تقي جعفري
226
ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي )
در مديحت داد معنى دادمى غير اين منطق لبى بگشادمى مدح تو حيف است با زندانيان گويم اندر محفل روحانيان مدح و تعريف است تخريق حجاب فارغ است از مدح و تعريف آفتاب مادح خورشيد مدّاح خود است كه دو چشمم روشن و نامرمد است نه تنها اين جملات را كه در اينجا در بارهء امير المؤمنين عليه السلام عرض كردم ، ناشى از شناخت و آشنايى اين جانب با آن آشناى رازهاى هستى است ، بلكه هر چه در بارهء او گفتهام و بعد از اين هم اگر خدا توفيق سخن گفتن در بارهء آن شاهد رسالت و دليل خدا را براى من عنايت فرمايد . جز اين نيست كه امواجى است نارسا از هيجان و جوشش دل بيقرار كه سر مىكشد و از سر قلم روى كاغذ فرود مىآيد و يا از دهان واقعا ناچيز برمىآيد ، و شنيده مىشود ، زيرا واقعيت شخصيت اين بزرگ مرد تاريخ خيلى بالاتر از سطوح فكرى و دريافتهاى درونى ما است . اينك شروع مىكنيم به تفسير جملات آن بزرگوار كه براى بررسى و توضيح در اين مبحث مطرح نمودهايم . اگر دقت كنيم ، اين قانون را در وجدان صاف خويشتن خواهيم يافت : آنچه كه وجودش از بالا شروع مىشود در پايين پايان نمىپذيرد . وجود آدمى با آن همه استعدادها و عظمتها كه در امتداد تاريخ از خود نشان داده و اديان الهى آنها را اثبات و حكماء و دانشمندان آنها را توضيح دادهاند ، نمىتواند سر از اين خاكدان بيرون بياورد ، مقدارى از مواد پاكيزه طبيعت را به مدفوع تبديل نموده و مقدارى البسه بپوشد و معادن و سرمايههاى زمين را مستهلك بسازد و لحظاتى بخندد و لحظاتى بگريد و ساعتهايى شادان و ساعتهاى ديگر اندوهگين گردد . و روزى پيروز و روزى ديگر با شكست مواجه شود و سپس يك يا چند عدد مانند خود ، موجوداتى بىهدف را روى اين كرهء خاكى براى كشتن و كشته شدن و بردگى به هوى و لذت رها كند و سپس اعضاى كالبد بدن