محمد تقي جعفري
191
ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي )
اينست همان صفّه كز هيبت او بردى بر شير فلك حمله شير تن شادروان مست است زمين زيراك خورده است بجاى مى در كاس سر هرمز خون دل نوشروان بس پند كه بود آنكه بر تاج سرش پيدا صد پند نواست اكنون در مغز سرش پنهان اين كه قصرها و آلونكها ، كاخهاى سر به فلك كشيده و كوخهاى محقر با دست همين بشر سر برمىآورند و سپس فرو مىريزند جاى ترديد نيست ، زيرا همگان با اين پديده كم و بيش مأنوسند . هيچ كس به دو مفهوم متضاد آباد و ويران جاهل نيست . آنچه كه بايد بشر به آن توجه داشته باشد و آن را بداند ، دو چيز است : يكى - اينست كه چگونه اين انسانها اجتماع كاخهاى مجلل و با شكوه را با كوخهاى محقر و ناچيز هضم نموده است يعنى آن كاخنشينها با كمال بىاعتنايى به كوخنشينها در آن عمارتها نشستند و خوابيدند و مشغول برخوردارى از هر گونه عوامل لذت شدند ، و ميشوند و نفهميدند يا به روى خود نياوردند كه اين دو نوع زندگى چگونه قابل تفسير و توجيه مىباشد دوم - هيچ جاى شگفتى نبود كه بزرگى و شكوه و استحكام و زيبايى كاخها و قصرها چنان عقول و دلهاى ساكنان آنها را خيره ساخت كه به خيال خود ناتوانى و حقارت شخصيت و نادانى خود را با تكيه به آن شكوه و استحكام و زيبايى جبران نمودند ، و بعبارت ديگر برون ذات خود را كه تشكل يافته از سنگ و سيمان و آهن و رنگ و سيم