محمد تقي جعفري
81
ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي )
فرصت آن پشّه راندن هم نبود از نهيب حملهء گرگ عنود تا نيايد گرگ آسيبى زند روستائى ريش خواجه بركند اين چنين دندان گزان تا نيم شب جانشان از ناف آمد تا به لب مرد شهرى تير و كمان بدست با تحمّل رنج بيخوابى و احساس ناگوارى شديدى كه بر خانواده اش پيش آمده بود ، در حال نگهبانى بود كه - ناگهان تمثال گرگ هشته اى سر برآورد از فراز پشته اى همان لحظه - تير را بگشاد آن خواجه ز شست زد بر آن حيوان كه تا افتاد پست اندر افتادن ز حيوان باد جست روستائىهاى كرد و كوفت دست و خطاب به مرد شهرى - ناجوانمردا كه خر كرّهء من است گفت نى ، اين گرگ چون اهريمن است نه هرگز ، اى ميزبان عزيز حيوانى كه من با تير زدهام گرگ است ، دقّت كن - اندر او اشكال گرگى ظاهر است شكل او از گرگى او مخبر است روستائى بر غضب و پرخاش و اهانت و تهديدهايش بر مرد شهرى افزود و - گفت نى بادى كه جست از زير وى مىشناسم همچنانك آبى ز مى اى مرد شهرى نابكار كشته اى خر كرّهام را در رياض كه مبادت بسط هرگز ز انقباض مرد شهرى - گفت نيكوتر تفحّص كن شب است شخصها در شب ز ناظر محجب است شب غلط بنمايد و مبدل بسى ديد صائب شب ندارد هر كسى هم شب و هم ابر و هم باران ژرف اين سه تاريكى غلط آرد شگرف روستائى بدون كمترين اعتنا به خواهش و التماس مرد شهرى كه مىگفت : بيشتر دقّت كن ، عجله مكن ، بيا با كمك همديگر بگرديم تا ببينيم تيرى كه من انداختهام بكدامين حيوان اصابت كرده است ، رو به مرد شهرى كرد و - گفت آن بر من چو روز روشن است مىشناسم باد خر كرّهء من است تو اى مرد شهرى ، چه فكر ميكنى من با باد كرّه خر خودم اين قدر مأنوسم كه -