محمد تقي جعفري

223

ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي )

متنوّع ترديد و احتمال و ظنّ كه پديدهء سؤال را ايجاب ميكنند ، يك جريان كاملا طبيعى است ، بلكه مىتوان گفت : يقينهاى حاصله در جريان طولانى معرفت هر اندازه كه بيشتر از آن پلها و گردنه‌ها عبور كنند ، نابتر و مستحكمتر خواهند بود . اين جريان مقتضى روياروئى مستمرّ انسانها با علامت سؤال است . كسانى كه در طول حياتشان از اهمّيّت سؤال اطَّلاعى نداشته باشند و ندانند كه اصلا سؤال چيست ، بسيار اندكند . بلكه اگر اين حقيقت را در نظر بگيريم كه گاهى سؤال بدون اين كه رسما بوسيلهء لفظ يا كتابت يا اشاره و چيزهاى ديگر ابراز گردد ، بوسيلهء حركت و تكاپوى عملى صورت مىگيرد ، مىپذيريم كه هيچ فردى آگاه در اين دنيا بدون سؤال نمىتواند زندگى خود را تفسير نمايد . مثلا هنگامى كه يك معدن شناس به طرف كوهى مىرود كه ببيند آيا در آن كوه فلان معدن وجود دارد يا نه ، خواه لفظ يا ديگر وسائل سؤال را به زبان بياورد ، يا در سكوت محض حركت كند ، سؤال متعدّدى در مغز او « كه آيا در آن كوه معدنى وجود دارد يا نه » بوجود آمده است كه وى را به كوشش و تكاپو در راه تحقيق در بارهء آن كوه به راه انداخته است . بنا بر اين مىتوان گفت : سؤال از اين جهت بر دو قسم عمده تقسيم مىگردد : 1 - سؤال بارز ( نمودار شده بوسيلهء مناسب ) 2 - سؤال غير بارز . براى كسى كه سؤالى مطرح نيست ، معرفتى مطرح نيست . اين جمله كه براى من سؤالى مطرح نيست ، اين جمله را در بر دارد كه براى من معرفتى مطرح نيست ، زيرا هيچ انسانى بجز گروه انبياى عظام و ائمّهء معصومين عليهم السّلام و آن دسته از اولياء اللَّه كه از نور عالى معرفت برخوردار شده‌اند ، نمىتواند در هر موقعيّتى با هر واقعيّتى بطور مستقيم با روشنائى كامل روياروى قرار بگيرد . بنا بر اين ، براى من سؤالى مطرح نيست ، يا ناشى از اينست كه اصلا واقعيّتى شايستهء شناخت و معرفت براى من وجود ندارد و يا اين كه من علم مطلق به هستى بطور مطلق دارم و هيچ نقطه اى مشكوك و مبهم براى من وجود ندارد و هر دو پندار غلط كشف از اختلال مغزى گوينده مىكند . مجموعهء اين مسائل را با انگيزه‌هاى ديگرى كه براى فرار از سؤال و تحصيل آرامش سطحى مىتوان در نظر گرفت ، بقرار زير است :