محمد تقي جعفري

29

ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي )

نه شبم نه شبپرستم كه حديث خواب گويم چو غلام آفتابم همه ز آفتاب گويم اجازه بدهيد يك توضيح مختصرى در بعد نورانى شناختها بدهيم : با اين مثال واضح مىتوانيم به درك اين بعد موفق شويم : فرض كنيد ما وارد يك كارگاه بسيار معظم مىشويم ، اين كارگاه متشكل است از هزاران جزء كه هر يك كارى مخصوص به خود را انجام مىدهد . و فرض كنيد ما كه وارد چنين كارگاه معظمى شده‌ايم ، هيچ چيزى در بارهء آن نمىدانيم ، سير و سياحت و تماشاى ما در اجزاء اين كارگاه درست مانند حركت يك انسان در تاريكى شب براى اولين بار از ميان جنگلى است كه هيچ چيزى را در آن نمىبيند ، حركت او بسيار آهسته و عصا زنان و هر لحظه چيز تازه اى در زير پاى خود احساس مىكند و آن را نمىشناسد ، دستش را بيك جسمى مىمالد و نمىداند كه نوع آن جسم چيست قدمهايى كه برميدارد نمىداند بكدامين نقطهء جنگل مىرود ، آيا رودخانه اى در مسير راهش وجود دارد يا نه و اگر وجود دارد ، عمق آن چيست و عرض آن بچه اندازه است ، آبش شيرين است يا شور و هزاران مجهول ديگر كه همهء آنها ناشى از نبودن روشنائى مىباشد حال وضع مغزى و روانى ما هم در كارگاه مفروض عين وضع همين شخص است كه در تاريكى شب براى اولين بار از جنگلى عبور مىكند . تابش عاليترين روشنائى به چنين كارگاه كه ما هيچ چيز از آن را نمىدانيم ، براى ما به چه كار آيد پس هيچ تفاوتى براى ما در ارتباط با اين اين كارگاه با چشم در روز و با لمس در شب وجود ندارد ، مگر آن نمودهايى كه فقط با چشم ديده ميشوند مانند رنگ . در صورتى كه اگر مهندس عالم كه بوجود آورندهء اين كارگاه است ، وارد مىشود ، نه تنها با مشاهدهء اجزاء آن كارگاه همهء آنها را درك مىكند ، بلكه اگر در گوشه اى از اطاق تاريك خود هم بنشيند باز مىفهمد كه آن كارگاه و هويت هر يك از اجزاى آن چيست پس اين مهندس عالم داراى آن نور مغزيست كه كارگاه و اجزاى آن را واقعا مىبيند ولى من كه نادانم آن را