محمد تقي جعفري

294

ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي )

صورتى كه براى شخصيتهاى با ظرفيت و نيرومند بهترين عامل افزايش كنجكاوى و دقت و پيگيرى واقعيات مىباشد . بهر حال مرحلهء دوم علم كه مرحلهء متوسط نيز مىتوان ناميد ، از مسير احتمال و شك و ظن مىگذرد . از يك جهت مىتوان گفت : اين مرحله جنبهء تعيين كنندهء سرنوشت شناختهاى آدمى است . ديده شده است كه گروهى از رهروان اين مرحله بجاى آنكه علامت سؤال ( ؟ ) را مانند بيلى تلقى كنند ، كه براى كاوش و زيرورو كردن اندوخته‌هاى متناقض در زير قشر ذهن ، بهترين وسيله مىباشد ، علامت مزبور را عينكى دائمى تلقى نموده ، به چشمان خود مىزنند اين نكته را هم كه اهميت فوق العاده دارد ، بخاطر بسپاريم كه گروهى از ساقطشدگان در اين مرحلهء دوم ، براى ابراز رشد شخصيت در شناخت ، از اظهار شك و ترديد در شناخت واقعيات جهان هستى ، با قيافه اى فيلسوفانه وارد ميدان ميشوند و با گفتن امثال اين جملات : « بلى ، ما هم جهان را نشناختيم » ، « حقيقت شناختنى نيست » آرى تا بدانجا رسيد دانش من كه بدانم همى كه نادانم ( 1 ) ابو شكور بلخى به مغز خود خيانت مىورزند . در گذشته جزوه اى را ديدم كه يك دانشجوى سالهاى ليسانس نوشته و عكس خود را با چهره اى جا افتاده و متفكرانه روى جلد چاپ كرده و اين رباعى معروف ابن سينا را زير عكسش چاپ كرده است : دل گر چه در اين باديه بسيار شتافت يك موى ندانست ولى موى شكافت

--> ( 1 ) بعضى گمان كرده‌اند مضمون بيت فوق از سقراط است و اين اشتباه بزرگى است . آنچه كه ابو المعالى قابوس بن وشمگير ، در پندنامه مىگويد چنين است : « سقراط با آن دانائى مىگويد : اگر من مىدانستم كه پس از من اهل خرد در من عيب نكنند و نگويند كه سقراط دانش جهانرا بيك بار دعوى كرد ، مطلق بگفتم چيزى نمىدانم ، ولى چگونه توانم گفت كه اين دعوى از من بزرگ باشد » ابو شكور بلخى خود را به دانش ستايد كه گويد : تا بدانجا رسيد دانش من كه بدانم همى كه نادانم